پرش به محتوای اصلی
مولانا مولانا

غزلیات

غزل شمارهٔ ۲۸۱۵

بمشو همره مرغان که چنین بی‌پر و بالی

چو نه میری نه وزیری بن سبلت به چه مالی

چو هیاهوی برآری و نبینند سپاهی

بشناسند همه کس که تو طبلی و دوالی

چو خلیفه پسری تو بنه آن طبل ز گردن

بستان خنجر و جوشن که سپهدار جلالی

به خدا صاحب باغی تو ز هر باغ چه دزدی

بفروش از رز خویشت همه انگور حلالی

تو نه آن بدر کمالی که دهی نور و نگیری

بستان نور چو سائل که تو امروز هلالی

هله ای عشق برافشان گهر خویش بر اختر

که همه اختر و ماهند و تو خورشیدمثالی

بده آن دست به دستم مکشان دست که مستم

که شراب است و کباب است و یکی گوشه‌ای خالی

بدوان مست و خرامان به سوی مجلس سلطان

بنگر مجلس عالی که توی مجلس عالی

نه صداعی نه خماری نه غمت ماند نه زاری

عسسی دان غم خود را به در شحنه و والی

عسس و شحنه چه گویند حریفان ملک را

همه در روی درافتند که بس خوب خصالی

ادامه‌ی غزلیات

  1. غزل شمارهٔ ۲۸۱۷مکن ای دوست نشاید که بخوانند و نیایی
  2. غزل شمارهٔ ۲۸۱۸صنما چونک فریبی همه عیار فریبی
  3. غزل شمارهٔ ۲۸۱۹اگر او ماه منستی شب من روز شدستی
  4. غزل شمارهٔ ۲۸۲۰چو به شهر تو رسیدم تو ز من گوشه گزیدی
  5. غزل شمارهٔ ۲۸۲۱تو ز هر ذره وجودت بشنو ناله و زاری
  6. غزل شمارهٔ ۲۸۲۲تو فقیری تو فقیری تو فقیر ابن فقیری
  7. غزل شمارهٔ ۲۸۲۳ز کجایی ز کجایی هله ای مجلس سامی
  8. غزل شمارهٔ ۲۸۲۴مه ما نیست منور تو مگر چرخ درآیی
همه‌ی غزلیات ←

مولانا درباره‌ی مولانا

مولانا جلال‌الدین محمد بلخی مشهور به مولوی شاعر بزرگ سده هفتم هجری قمری است. وی در سال ۶۰۴ هجری قمری در بلخ زاده شد. پدر وی بهاءالدین که از عالمان و صوفیان بزرگ زمان خود بود به سبب رنجشی که میان او و سلطان محمد خوارزم‌شاه پدید آمده بود از بلخ بیرون آمد و پس از زمانی سیر و سیاحت به قونیه رفت. مولانا پس از درگذشتن پدر تح...

زندگی‌نامه و دیوان کامل ←

متن شعر به نقل از گنجور.