پرش به محتوای اصلی
مولانا مولانا

غزلیات

غزل شمارهٔ ۲۵۴۶

سحرگه گفتم آن مه را که ای من جسم و تو جانی

بدین حالم که می‌بینی وزان نالم که می‌دانی

ورای کفر و ایمانی و مرکب تند می‌رانی

چه بس بی‌باک سلطانی همین می‌کن که تو آنی

یکی بازآ به ما بگذر به بیشه جان‌ها بنگر

درختان بین ز خون تر به شکل شاخ مرجانی

شنودی تو که یک خامی ز مردان می‌برد نامی

نمی‌ترسد که خودکامی نهد داغش به پیشانی

مشو تو منکر پاکان بترس از زخم بی‌باکان

که صبر جان غمناکان تو را فانی کند فانی

تو باخویشی به بی‌خویشان مپیچ ای خصم درویشان

مزن تو پنجه با ایشان به دستانی که نتوانی

که شمس الدین تبریزی به جان بخشی و خون ریزی

ز آتش برکند تیزی به قدرت‌های ربانی

ادامه‌ی غزلیات

  1. غزل شمارهٔ ۲۵۴۸تو استظهار آن داری که رو از ما بگردانی
  2. غزل شمارهٔ ۲۵۴۹چو دید آن طره کافر مسلمان شد مسلمانی
  3. غزل شمارهٔ ۲۵۵۰یکی دودی پدید آمد سحرگاهی به هامونی
  4. غزل شمارهٔ ۲۵۵۱دلی یا دیده عقلی تو یا نور خدابینی
  5. غزل شمارهٔ ۲۵۵۲کجا باشد دورویان را میان عاشقان جایی
  6. غزل شمارهٔ ۲۵۵۳کجا شد عهد و پیمانی که می‌کردی نمی‌گویی
  7. غزل شمارهٔ ۲۵۵۴اگر بی‌من خوشی یارا به صد دامم چه می‌بندی
  8. غزل شمارهٔ ۲۵۵۵چرا چون ای حیات جان در این عالم وطن داری
همه‌ی غزلیات ←

مولانا درباره‌ی مولانا

مولانا جلال‌الدین محمد بلخی مشهور به مولوی شاعر بزرگ سده هفتم هجری قمری است. وی در سال ۶۰۴ هجری قمری در بلخ زاده شد. پدر وی بهاءالدین که از عالمان و صوفیان بزرگ زمان خود بود به سبب رنجشی که میان او و سلطان محمد خوارزم‌شاه پدید آمده بود از بلخ بیرون آمد و پس از زمانی سیر و سیاحت به قونیه رفت. مولانا پس از درگذشتن پدر تح...

زندگی‌نامه و دیوان کامل ←

متن شعر به نقل از گنجور.