پرش به محتوای اصلی
مولانا مولانا

غزلیات

غزل شمارهٔ ۲۵۴۵

مگر مستی نمی‌دانی که چون زنجیر جنبانی

ز مجنونان زندانی جهانی را بشورانی

مگر نشنیده‌ای دستان ز بی‌خویشان و سرمستان

وگر نشنیده‌ای بستان به جان تو که بستانی

تو دانی من نمی‌دانم که چیست این بانگ از جانم

وزین آواز حیرانم زهی پرذوق حیرانی

صلا مستان و بی‌خویشان صلا ای عیش اندیشان

صلا ای آنک می‌دانی که تو خود عین ایشانی

ادامه‌ی غزلیات

  1. غزل شمارهٔ ۲۵۴۷شدم از دست یک باره ز دست عشق تا دانی
  2. غزل شمارهٔ ۲۵۴۸تو استظهار آن داری که رو از ما بگردانی
  3. غزل شمارهٔ ۲۵۴۹چو دید آن طره کافر مسلمان شد مسلمانی
  4. غزل شمارهٔ ۲۵۵۰یکی دودی پدید آمد سحرگاهی به هامونی
  5. غزل شمارهٔ ۲۵۵۱دلی یا دیده عقلی تو یا نور خدابینی
  6. غزل شمارهٔ ۲۵۵۲کجا باشد دورویان را میان عاشقان جایی
  7. غزل شمارهٔ ۲۵۵۳کجا شد عهد و پیمانی که می‌کردی نمی‌گویی
  8. غزل شمارهٔ ۲۵۵۴اگر بی‌من خوشی یارا به صد دامم چه می‌بندی
همه‌ی غزلیات ←

مولانا درباره‌ی مولانا

مولانا جلال‌الدین محمد بلخی مشهور به مولوی شاعر بزرگ سده هفتم هجری قمری است. وی در سال ۶۰۴ هجری قمری در بلخ زاده شد. پدر وی بهاءالدین که از عالمان و صوفیان بزرگ زمان خود بود به سبب رنجشی که میان او و سلطان محمد خوارزم‌شاه پدید آمده بود از بلخ بیرون آمد و پس از زمانی سیر و سیاحت به قونیه رفت. مولانا پس از درگذشتن پدر تح...

زندگی‌نامه و دیوان کامل ←

متن شعر به نقل از گنجور.