پرش به محتوای اصلی
مولانا مولانا

غزلیات

غزل شمارهٔ ۲۵۵۰

یکی دودی پدید آمد سحرگاهی به هامونی

دل عشاق چون آتش تن عشاق کانونی

بیا بخرام و دامن کش در آن دود و در آن آتش

که می‌سوزد در آن جا خوش به هر اطراف ذاالنونی

چو شمعی برفروزی تو ایا اقبال و روزی تو

چو چونی را بسوزی تو درآید جان بی‌چونی

نیاید جز ز مه رویی طواف برج‌ها کردن

که مادون را رها کردن نباشد کار هر دونی

برو تو دست اندازان به سوی شاه چون باران

ببینی بحر را تازان در آن بحر پر از خونی

چه لاله است و گل و ریحان از آن خون رسته در بستان

ببینی و بشوید جان دو دست خود به صابونی

چو دررفتی در آن مخزن منزه از در و روزن

چو عیسی سوزنت گردد حجب چون گنج قارونی

ببینی شاه قدوسی بیابی بی‌دهن بوسی

ز سر خضر چون موسی شوی در فقر هارونی

چو آبی ساکن و خفته و چون موجی برآشفته

به بحر کم زنان رفته شده اندر کم افزونی

چو اندر شه نظر کردی ز مستی آن چنان گردی

که گویی تو مگر خوردی هزاران رطل افیونی

چو دیدی شمس تبریزی ز جان کردی شکرریزی

در آن دم هر دو جا باشی درون مصر و بیرونی

ادامه‌ی غزلیات

  1. غزل شمارهٔ ۲۵۵۲کجا باشد دورویان را میان عاشقان جایی
  2. غزل شمارهٔ ۲۵۵۳کجا شد عهد و پیمانی که می‌کردی نمی‌گویی
  3. غزل شمارهٔ ۲۵۵۴اگر بی‌من خوشی یارا به صد دامم چه می‌بندی
  4. غزل شمارهٔ ۲۵۵۵چرا چون ای حیات جان در این عالم وطن داری
  5. غزل شمارهٔ ۲۵۵۶زهی چشم مرا حاصل شده آیین خون ریزی
  6. غزل شمارهٔ ۲۵۵۷هر آن چشمی که گریان است در عشق دلارامی
  7. غزل شمارهٔ ۲۵۵۸الا ای نقش روحانی چرا از ما گریزانی
  8. غزل شمارهٔ ۲۵۵۹الا ای یوسف مصری از این دریای ظلمانی
همه‌ی غزلیات ←

مولانا درباره‌ی مولانا

مولانا جلال‌الدین محمد بلخی مشهور به مولوی شاعر بزرگ سده هفتم هجری قمری است. وی در سال ۶۰۴ هجری قمری در بلخ زاده شد. پدر وی بهاءالدین که از عالمان و صوفیان بزرگ زمان خود بود به سبب رنجشی که میان او و سلطان محمد خوارزم‌شاه پدید آمده بود از بلخ بیرون آمد و پس از زمانی سیر و سیاحت به قونیه رفت. مولانا پس از درگذشتن پدر تح...

زندگی‌نامه و دیوان کامل ←

متن شعر به نقل از گنجور.