پرش به محتوای اصلی
مولانا مولانا

غزلیات

غزل شمارهٔ ۲۵۵۸

الا ای نقش روحانی چرا از ما گریزانی

تو خود از خانه آخر ز حال بنده می دانی

به حق اشک گرم من به حق روی زرد من

به پیوندی که با تستم ورای طور انسانی

اگر عالم بود خندان مرا بی‌تو بود زندان

بس است آخر بکن رحمی بر این محروم زندانی

اگر با جمله خویشانم چو تو دوری پریشانم

مبادا ای خدا کس را بدین غایت پریشانی

بر آن پای گریزانت چه بربندم که نگریزی

به جان بی‌وفا مانی چو یار ما گریزانی

ور از نه چرخ برتازی بسوزی هفت دریا را

بدرم چرخ و دریا را به عشق و صبر و پیشانی

وگر چو آفتابی هم روی بر طارم چارم

چو سایه در رکاب تو همی‌آیم به پنهانی

ادامه‌ی غزلیات

  1. غزل شمارهٔ ۲۵۶۰الا ای جان قدس آخر به سوی من نمی‌آیی
  2. غزل شمارهٔ ۲۵۶۱مسلمانان مسلمانان مرا جانی است سودایی
  3. غزل شمارهٔ ۲۵۶۲یکی فرهنگ دیگر نو برآر ای اصل دانایی
  4. غزل شمارهٔ ۲۵۶۳من پای همی‌کوبم ای جان و جهان دستی
  5. غزل شمارهٔ ۲۵۶۴گر عشق بزد راهم ور عقل شد از مستی
  6. غزل شمارهٔ ۲۵۶۵ای دوست ز شهر ما ناگه به سفر رفتی
  7. غزل شمارهٔ ۲۵۶۶آورد طبیب جان یک طبله ره آوردی
  8. غزل شمارهٔ ۲۵۶۷افتاد دل و جانم در فتنه طراری
همه‌ی غزلیات ←

مولانا درباره‌ی مولانا

مولانا جلال‌الدین محمد بلخی مشهور به مولوی شاعر بزرگ سده هفتم هجری قمری است. وی در سال ۶۰۴ هجری قمری در بلخ زاده شد. پدر وی بهاءالدین که از عالمان و صوفیان بزرگ زمان خود بود به سبب رنجشی که میان او و سلطان محمد خوارزم‌شاه پدید آمده بود از بلخ بیرون آمد و پس از زمانی سیر و سیاحت به قونیه رفت. مولانا پس از درگذشتن پدر تح...

زندگی‌نامه و دیوان کامل ←

متن شعر به نقل از گنجور.