پرش به محتوای اصلی
مولانا مولانا

غزلیات

غزل شمارهٔ ۲۵۶۱

مسلمانان مسلمانان مرا جانی است سودایی

چو طوفان بر سرم بارد از این سودا ز بالایی

مسلمانان مسلمانان به هر روزی یکی شوری

به کوی لولیان افتد از آن لولی سرنایی

مسلمانان مسلمانان ز جان پرسید کای سابق

ورای طور اندیشه حریفان را چه می‌پایی

مسلمانان مسلمانان بشویید از دل من دست

کز این اندیشه دادم دل به دست موج دریایی

مسلمانان مسلمانان خبر آن کارفرما را

که سخت از کار رفتم من مرا کاری بفرمایی

مسلمانان مسلمانان امانت دست من گیرید

که مستم ره نمی‌دانم بدان معشوق زیبایی

مسلمانان مسلمانان به کوی او سپاریدم

بر آن خاکم بخسپانید زان خاک است بینایی

مسلمانان مسلمانان زبان پارسی گویم

که نبود شرط در جمعی شکر خوردن به تنهایی

بیا ای شمس تبریزی که بر دست این سخن بیزی

به غیر تو نمی‌باید توی آنک همی‌بایی

ادامه‌ی غزلیات

  1. غزل شمارهٔ ۲۵۶۳من پای همی‌کوبم ای جان و جهان دستی
  2. غزل شمارهٔ ۲۵۶۴گر عشق بزد راهم ور عقل شد از مستی
  3. غزل شمارهٔ ۲۵۶۵ای دوست ز شهر ما ناگه به سفر رفتی
  4. غزل شمارهٔ ۲۵۶۶آورد طبیب جان یک طبله ره آوردی
  5. غزل شمارهٔ ۲۵۶۷افتاد دل و جانم در فتنه طراری
  6. غزل شمارهٔ ۲۵۶۸یک حمله و یک حمله کآمد شب و تاریکی
  7. غزل شمارهٔ ۲۵۶۹آن زلف مسلسل را گر دام کنی حالی
  8. غزل شمارهٔ ۲۵۷۰پنهان به میان ما می‌گردد سلطانی
همه‌ی غزلیات ←

مولانا درباره‌ی مولانا

مولانا جلال‌الدین محمد بلخی مشهور به مولوی شاعر بزرگ سده هفتم هجری قمری است. وی در سال ۶۰۴ هجری قمری در بلخ زاده شد. پدر وی بهاءالدین که از عالمان و صوفیان بزرگ زمان خود بود به سبب رنجشی که میان او و سلطان محمد خوارزم‌شاه پدید آمده بود از بلخ بیرون آمد و پس از زمانی سیر و سیاحت به قونیه رفت. مولانا پس از درگذشتن پدر تح...

زندگی‌نامه و دیوان کامل ←

متن شعر به نقل از گنجور.