پرش به محتوای اصلی
مولانا مولانا

غزلیات

غزل شمارهٔ ۲۲۴۰

ننشیند آتشم چو ز حق خاست آرزو

زین سو نظر مکن که از آن جاست آرزو

تردامنم مبین که از آن بحر تر شدم

گر گوهری ببین که چه دریاست آرزو

شست حق است آرزو و روح ماهی است

صیاد جان فداست چه زیباست آرزو

چون این جهان نبود خدا بود در کمال

ز آوردن من و تو چه می‌خواست آرزو

گر آرزو کژ است در او راستی بسی است

نی کز کژی و راست مبراست آرزو

آن کان دولتی که نهان شد به نام بد

آن چیست کژ نشین و بگو راست آرزو

موری است نقب کرده میان سرای عشق

هر چند بی‌پر است و به پرواست آرزو

مورش مگو ز جهل سلیمان وقت او است

زیرا که تخت و ملک بیاراست آرزو

بگشای شمس مفخر تبریز این گره

چیزی است کو نه ماست و نه جز ماست آرزو

ادامه‌ی غزلیات

  1. غزل شمارهٔ ۲۲۴۲تا که درآمد به باغ چهره گلنار تو
  2. غزل شمارهٔ ۲۲۴۳آینهٔ جان شده چهرهٔ تابان تو
  3. غزل شمارهٔ ۲۲۴۴سیر نیم سیر نی از لب خندان تو
  4. غزل شمارهٔ ۲۲۴۵مطرب مهتاب رو آنچ شنیدی بگو
  5. غزل شمارهٔ ۲۲۴۶ای سر مردان برگو برگو
  6. غزل شمارهٔ ۲۲۴۷مرا اگر تو نیابی به پیش یار بجو
  7. غزل شمارهٔ ۲۲۴۸من آن نی‌ام که بگویم حدیث نعمت او
  8. غزل شمارهٔ ۲۲۴۹به وقت خواب بگیری مرا که هین برگو
همه‌ی غزلیات ←

مولانا درباره‌ی مولانا

مولانا جلال‌الدین محمد بلخی مشهور به مولوی شاعر بزرگ سده هفتم هجری قمری است. وی در سال ۶۰۴ هجری قمری در بلخ زاده شد. پدر وی بهاءالدین که از عالمان و صوفیان بزرگ زمان خود بود به سبب رنجشی که میان او و سلطان محمد خوارزم‌شاه پدید آمده بود از بلخ بیرون آمد و پس از زمانی سیر و سیاحت به قونیه رفت. مولانا پس از درگذشتن پدر تح...

زندگی‌نامه و دیوان کامل ←

متن شعر به نقل از گنجور.