پرش به محتوای اصلی
مولانا مولانا

غزلیات

غزل شمارهٔ ۲۱۶۹

ز مکر حق مباش ایمن اگر صد بخت بینی تو

بمال این چشم‌ها را گر به پندار یقینی تو

که مکر حق چنان تند است کز وی دیده جانت

تو را عرشی نماید او و گر باشی زمینی تو

گمان خاینی می بر تو بر جان امین شکلت

که گر تو ساده دل باشی ندارد سود امینی تو

خریدی هندوی زشتی قبیحی را تو در چادر

تو ساده پوستین بر بوی زهره روی چینی تو

چو شب در خانه آوردی بدیدی روش بی‌چادر

ز رویش دیده بگرفتی ز بویش بستی بینی تو

در این بازار طراران زاهدشکل بسیارند

فریبندت اگر چه اهل و باعقل متینی تو

مگر فضل خداوند خداوندان شمس الدین

کند تنبیه جانت را کند هر دم معینی تو

ببین آن آفتابی را کش اول نیست و نی پایان

که اندر دین همی‌تابد اگر از اهل دینی تو

به سوی باغ وحدت رو کز او شادی همی‌روید

که هر جزوت شود خندان اگر در خود حزینی تو

ادامه‌ی غزلیات

  1. غزل شمارهٔ ۲۱۷۱گشته‌ست طپان جانم ای جان و جهان برگو
  2. غزل شمارهٔ ۲۱۷۲هم آگه و هم ناگه مهمان من آمد او
  3. غزل شمارهٔ ۲۱۷۳چنگ خردم بگسل تاری من و تاری تو
  4. غزل شمارهٔ ۲۱۷۴ای یار قلندردل دلتنگ چرایی تو
  5. غزل شمارهٔ ۲۱۷۵در خشکی ما بنگر وآن پرده تر برگو
  6. غزل شمارهٔ ۲۱۷۶آن دلبر عیار جگرخواره ما کو
  7. غزل شمارهٔ ۲۱۷۷خزان عاشقان را نوبهار او
  8. غزل شمارهٔ ۲۱۷۸تو کمترخواره‌ای هشیار می‌رو
همه‌ی غزلیات ←

مولانا درباره‌ی مولانا

مولانا جلال‌الدین محمد بلخی مشهور به مولوی شاعر بزرگ سده هفتم هجری قمری است. وی در سال ۶۰۴ هجری قمری در بلخ زاده شد. پدر وی بهاءالدین که از عالمان و صوفیان بزرگ زمان خود بود به سبب رنجشی که میان او و سلطان محمد خوارزم‌شاه پدید آمده بود از بلخ بیرون آمد و پس از زمانی سیر و سیاحت به قونیه رفت. مولانا پس از درگذشتن پدر تح...

زندگی‌نامه و دیوان کامل ←

متن شعر به نقل از گنجور.