پرش به محتوای اصلی
مولانا مولانا

غزلیات

غزل شمارهٔ ۱۲۵۴

من توام تو منی ای دوست مرو از بر خویش

خویش را غیر مینگار و مران از در خویش

سر و پا گم مکن از فتنهٔ بی‌پایانت

تا چو حیران بزنم پای جفا بر سر خویش

آن که چون سایه ز شخص تو جدا نیست منم

مکش ای دوست تو بر سایهٔ خود خنجر خویش

ای درختی که به هر سوت هزاران سایه‌ست

سایه‌ها را بنواز و مبُر از گوهر خویش

سایه‌ها را همه پنهان کن و فانی در نور

برگشا طلعت خورشید‌رخ انور خویش

ملک دل از دودلی تو مخبط گشته‌ست

بر سر تخت برآ پا مکش از منبر خویش

عقل تاج است چنین گفت به تثمیل علی

تاج را گوهر نو بخش تو از گوهر خویش

ادامه‌ی غزلیات

  1. غزل شمارهٔ ۱۲۵۶آنک جانش داده‌ای آن را مکش
  2. غزل شمارهٔ ۱۲۵۷چون تو شادی بنده گو غمخوار باش
  3. غزل شمارهٔ ۱۲۵۸آن مایی همچو ما دلشاد باش
  4. غزل شمارهٔ ۱۲۵۹عقل آمد عاشقا خود را بپوش
  5. غزل شمارهٔ ۱۲۶۰اندرآمد شاه شیرینان ترش
  6. غزل شمارهٔ ۱۲۶۱روی تو جان جانست از جان نهان مدارش
  7. غزل شمارهٔ ۱۲۶۲گر جان به جز تو خواهد از خویش برکنیمش
  8. غزل شمارهٔ ۱۲۶۳سرمست شد نگارم بنگر به نرگسانش
همه‌ی غزلیات ←

مولانا درباره‌ی مولانا

مولانا جلال‌الدین محمد بلخی مشهور به مولوی شاعر بزرگ سده هفتم هجری قمری است. وی در سال ۶۰۴ هجری قمری در بلخ زاده شد. پدر وی بهاءالدین که از عالمان و صوفیان بزرگ زمان خود بود به سبب رنجشی که میان او و سلطان محمد خوارزم‌شاه پدید آمده بود از بلخ بیرون آمد و پس از زمانی سیر و سیاحت به قونیه رفت. مولانا پس از درگذشتن پدر تح...

زندگی‌نامه و دیوان کامل ←

متن شعر به نقل از گنجور.