پرش به محتوای اصلی
مولانا مولانا

غزلیات

غزل شمارهٔ ۱۲۳۳

درون ظلمتی می‌جو صفاتش

که باشد نور و ظلمت محو ذاتش

در آن ظلمت رسی در آب حیوان

نه در هر ظلمتست آب حیاتش

بسی دل‌ها رسد آن جا چو برقی

ولی مشکل بود آن جا ثباتش

خنک آن بیدق فرخ رخی را

که هر دم می‌رساند شه به ماتش

بسی دل‌ها چو شکر شد شکسته

نگشته صاف و نابسته نباتش

بپوشیده ز خود تشریف فقرش

هم از یاقوت خود داده زکاتش

اگر رویش به قبله می‌نبینی

درون کعبه شد جای صلاتش

شب قدرست او دریاب او را

امان یابی چو برخوانی براتش

ز هجران خداوند شمس تبریز

شده نالان حیاتش از مماتش

ادامه‌ی غزلیات

  1. غزل شمارهٔ ۱۲۳۵نگاری را که می‌جویم به جانش
  2. غزل شمارهٔ ۱۲۳۶برفتم دی به پیشش سخت پرجوش
  3. غزل شمارهٔ ۱۲۳۷شنو پندی ز من ای یار خوش کیش
  4. غزل شمارهٔ ۱۲۳۸امروز خوش است دل که تو دوش
  5. غزل شمارهٔ ۱۲۳۹ای خواجه تو عاقلانه می‌باش
  6. غزل شمارهٔ ۱۲۴۰آن مطرب ما خوشست و چنگش
  7. غزل شمارهٔ ۱۲۴۱ما نعره به شب زنیم و خاموش
  8. غزل شمارهٔ ۱۲۴۲گر لاش نمود راه قلاش
همه‌ی غزلیات ←

مولانا درباره‌ی مولانا

مولانا جلال‌الدین محمد بلخی مشهور به مولوی شاعر بزرگ سده هفتم هجری قمری است. وی در سال ۶۰۴ هجری قمری در بلخ زاده شد. پدر وی بهاءالدین که از عالمان و صوفیان بزرگ زمان خود بود به سبب رنجشی که میان او و سلطان محمد خوارزم‌شاه پدید آمده بود از بلخ بیرون آمد و پس از زمانی سیر و سیاحت به قونیه رفت. مولانا پس از درگذشتن پدر تح...

زندگی‌نامه و دیوان کامل ←

متن شعر به نقل از گنجور.