پرش به محتوای اصلی
مولانا مولانا

غزلیات

غزل شمارهٔ ۱۲۳۹

ای خواجه تو عاقلانه می‌باش

چون بی‌خبری ز شور اوباش

آن چهره که رشک فخر فقرست

با ناخن زشت خویش مخراش

آن بت به خیال درنگنجد

بت‌ها به خیال خانه متراش

جمله بت و بت پرست چون اوست

غیر کل و جمله چیست جز لاش

نی فهم کنند خلق این را

نی دستوری که دم زنم فاش

این ماش برنج احولانست

ور نی نه برنج هست و نی ماش

پایان‌ها را کجا شناسند

چون پوشیدست رشک روهاش

گر می‌دزدی ز زندگان دزد

ای دزد کفن به شب چو نباش

اما ز قضاست مات من مات

هم حکم قضاست عاش من عاش

خامش که ز شب خبر ندارد

آن کس که به روز خورد خشخاش

ادامه‌ی غزلیات

  1. غزل شمارهٔ ۱۲۴۱ما نعره به شب زنیم و خاموش
  2. غزل شمارهٔ ۱۲۴۲گر لاش نمود راه قلاش
  3. غزل شمارهٔ ۱۲۴۳اندرآ ای اصل اصل شادمانی شاد باش
  4. غزل شمارهٔ ۱۲۴۴ای سنایی گر نیابی یار یار خویش باش
  5. غزل شمارهٔ ۱۲۴۵آنک بیرون از جهان بد در جهان آوردمش
  6. غزل شمارهٔ ۱۲۴۶دوش رفتم در میان مجلس سلطان خویش
  7. غزل شمارهٔ ۱۲۴۷عارفان را شمع و شاهد نیست از بیرون خویش
  8. غزل شمارهٔ ۱۲۴۸ساقیا بی‌گه رسیدی می بده مردانه باش
همه‌ی غزلیات ←

مولانا درباره‌ی مولانا

مولانا جلال‌الدین محمد بلخی مشهور به مولوی شاعر بزرگ سده هفتم هجری قمری است. وی در سال ۶۰۴ هجری قمری در بلخ زاده شد. پدر وی بهاءالدین که از عالمان و صوفیان بزرگ زمان خود بود به سبب رنجشی که میان او و سلطان محمد خوارزم‌شاه پدید آمده بود از بلخ بیرون آمد و پس از زمانی سیر و سیاحت به قونیه رفت. مولانا پس از درگذشتن پدر تح...

زندگی‌نامه و دیوان کامل ←

متن شعر به نقل از گنجور.