پرش به محتوای اصلی
مولانا مولانا

غزلیات

غزل شمارهٔ ۱۰۳۴

مکن یار مکن یار مرو ای مه عیار

رخ فرخ خود را مپوشان به یکی بار

تو دریای الهی همه خلق چو ماهی

چو خشک آوری ای دوست بمیرند به ناچار

مگو با دل شیدا دگر وعده فردا

که بر چرخ رسیدست ز فردای تو زنهار

چو در دست تو باشیم ندانیم سر از پای

چو سرمست تو باشیم بیفتد سر و دستار

عطاهای تو نقدست شکایت نتوان کرد

ولیکن گله کردیم برای دل اغیار

مرا عشق بپرسید که ای خواجه چه خواهی

چه خواهد سر مخمور به غیر در خمار

سراسر همه عیبیم بدیدی و خریدی

زهی کاله پرعیب زهی لطف خریدار

ملوکان همه زربخش تویی خسرو سربخش

سر از گور برآورد ز تو مردهٔ پیرار

ملالت نفزایید دلم را هوس دوست

اگر ره زندم جان ز جان گردم بیزار

چو ابر تو ببارید بروید سمن از ریگ

چو خورشید تو درتافت بروید گل و گلزار

ز سودای خیال تو شدستیم خیالی

کی داند چه شویم از تو چو باشد گه دیدار

همه شیشه شکستیم کف پای بخستیم

حریفان همه مستیم مزن جز ره هموار

ادامه‌ی غزلیات

  1. غزل شمارهٔ ۱۰۳۶ای رخت فکنده تو بر اومید و حذر بر
  2. غزل شمارهٔ ۱۰۳۷گیرم که بود میر تو را زر به خروار
  3. غزل شمارهٔ ۱۰۳۸به حسن تو نباشد یار دیگر
  4. غزل شمارهٔ ۱۰۳۹بگرد فتنه می‌گردی دگربار
  5. غزل شمارهٔ ۱۰۴۰جفا از سر گرفتی یاد می‌دار
  6. غزل شمارهٔ ۱۰۴۱مرا یارا چنین بی‌یار مگذار
  7. غزل شمارهٔ ۱۰۴۲منم از جان خود بیزار بیزار
  8. غزل شمارهٔ ۱۰۴۳مرا اقبال خندانید آخر
همه‌ی غزلیات ←

مولانا درباره‌ی مولانا

مولانا جلال‌الدین محمد بلخی مشهور به مولوی شاعر بزرگ سده هفتم هجری قمری است. وی در سال ۶۰۴ هجری قمری در بلخ زاده شد. پدر وی بهاءالدین که از عالمان و صوفیان بزرگ زمان خود بود به سبب رنجشی که میان او و سلطان محمد خوارزم‌شاه پدید آمده بود از بلخ بیرون آمد و پس از زمانی سیر و سیاحت به قونیه رفت. مولانا پس از درگذشتن پدر تح...

زندگی‌نامه و دیوان کامل ←

متن شعر به نقل از گنجور.