پرش به محتوای اصلی
میرداماد میرداماد

غزلیات

شمارهٔ ۲۹

نمی‌دانم چه سازم‌، باز در بازی‌ست چوگانش

سری هر روز می‌بایست سازم گوی میدانش

بیا ایدل به درد عاشقی بفروش عالم را

زیانی گر کنی بر جان من بنویس تاوانش

به غارت رفت صبر این وصل را هجران مکن یارب

که جانم بر نمی‌آید دگر با درد هجرانش

بیا ای آنکه معذورم نمی‌داری تماشا کن

در این رخنه که بر جان من است از نوک مژگانش

ز خاک من بجای سبزه پیکان بلا روید

ز بس ناوک که بر من زد به غمزه چشم فتانش

به صید جان من آن شهسوار آمد خجل گشتم

که جز صیدی چنین لاغر نکردم هیچ قربانش

سری که‌ش داس چرخ از ملک تن خواهد درود آخر

همان بهتر که اندازم خود اندر پای یکرانش

مپرس از من که ابر عشق چون بارید بر کشتت

چه می‌دانم همه پیکان آتش بود بارانش

دلم را امشب اندر میزبانی غمت دیدم

چو خاشاکی که گردد دوزخ سوزنده مهمانش

گشودی بر دل اشراق دیگر شست کین آری

کمش بود اینهمه ناوک که پنهان بود در جانش

ادامه‌ی غزلیات

  1. شمارهٔ ۳۱ای که گویی ما به زهد از خود حجاب افکنده‌ایم
  2. شمارهٔ ۳۲چنان ز آتش دل سینه مشتعل کردم
  3. شمارهٔ ۳۳ما این سبوی باده که بر دوش کرده ایم
  4. شمارهٔ ۳۴چه ریزد شعله غم جای می در جام من
  5. شمارهٔ ۳۵گفتی که شد دردت فزون صبر است و بس درمان تو
  6. شمارهٔ ۳۶دگرم زدست ماهی شده دل هزار پاره
همه‌ی غزلیات ←

میرداماد درباره‌ی میرداماد

میر برهان‌الدّین محمدباقر استرآبادی نامور به «میرداماد» و «معلم ثالث»، متخلّص به «اشراق» فیلسوف، متکلم و فقیه برجستهٔ دورهٔ صفویه و از ارکانِ مکتب فلسفی اصفهان است. میرداماد فرزند میر شمس الدین محمد استرآبادی مشهور به داماد و از سادات حسینی گرگان است. محمد استرآبادی با دختر علی بن عبد العالی معروف به محقق کرکی ازدواج...

زندگی‌نامه و دیوان کامل ←

متن شعر به نقل از گنجور.