پرش به محتوای اصلی
وفایی مهابادی

غزلیات

شمارهٔ ۶۸

ای دلبرا! ای دلبرا! جانم فدای جان تو

دین و دل و ایمان من قربان یک فرمان تو

با دین و ایمان مرا، کاری نباشد دلبرا

این بس که باشم روز و شب دیوانه و حیران تو

گر دل به گلشن خوش کنم، ور دیده بر ماه افکنم

از گل مرادم بوی تست، از مه رخ رخشان تو

خوش تر زباغ و بوستان، بهتر ز گلزار جنان

با یاد تو گر جان دهم در گوشه ی زندان تو

از روح اعظم بهتر است، از باغ جنت خوش تر است

بویی که می آید مرا از جانب بستان تو

با این سر آشفته ام، استاده در میدان غم

باشد گهی غلطان شوم، چون گوی در چوگان تو

آسوده جان و دل شود، در سایه ی نور ابد

بر هر که تابد یک زمان، مهر رخ تابان تو

من تشنه و دل سوخته، تو چشمه ای افروخته

بگذار تا جان را دهم، بر چشمه ی حیوان تو

گِریَم چو بلبل هر زمان، با صد هزاران داستان

شاید که چون گل وا شود بر من لب خندان تو

من بنده ی آواره ام، سرگشته و بی چاره ام

تو پادشاه رحمتی، دست من و دامان تو

با آن که هستم رو سیاه، دارم بسی جرم و گناه

نومید نتوانم شدن از لطف بی پایان تو

گر زانکه بگذاری مرا یا آن که بنوازی مرا

روی من و خاک درت، چشم من و احسان تو

گر من بسی بد کرده ام، من در خور خود کرده ام

باری تو از روی کرم آن کن که باشد شان تو

آخر نگاهی از کرم، بر جان پر درد و الم

سوزد «وفایی» تا به کی در آتش هجران تو؟

ادامه‌ی غزلیات

  1. شمارهٔ ۷۰مرا تحیر از آن زلف و روی و نرگس مست است
  2. شمارهٔ ۷۱شب است این زلف، یا روز جدایی؟
  3. شمارهٔ ۷۲ای روی تو ابروی تو وان دو لب شیرین
  4. شمارهٔ ۷۳گفتم به بت ساده: که ای ترک خجندی
  5. شمارهٔ ۷۴شنیدم کز وفایی لطف کردی یاد فرمودی
  6. شمارهٔ ۷۵ای به مصر سودایت صد عزیز قربانی
  7. شمارهٔ ۷۶دریغ عهد گل و عاشقی و روز جوانی
همه‌ی غزلیات ←

درباره‌ی وفایی مهابادی

میرزا عبدالرحیم سابلاغی، مشهور به وفایی (زادهٔ ۱۲۶۴ قمری در مهاباد، درگذشتهٔ ۱۳۱۸ قمری) (به کردی: وەفایی) فرزند ملاغفور، فرزند نصرالله، از طایفهٔ ملاجامی، شاعر کرد اهل مهاباد است. عمدهٔ شهرت وی به‌واسطهٔ غزل‌های پرشور کُردیش است. وی علاوه بر کردی، زبانهای فارسی، عربی و ترکی را هم می‌دانسته و به زبانهای فارسی، عربی و ک...

زندگی‌نامه و دیوان کامل ←

متن شعر به نقل از گنجور.