پرش به محتوای اصلی
شمس مغربی شمس مغربی

غزلیات

شمارهٔ ۱۸۴

تو ز مائی ولی ما را ندانی

ز دریایی ولی دریا ندانی

اگر دریا ندانی آن عجب نیست

عجب این است که صحرا را ندانی

بجان و تن ز بالائی و زیری

ولیکن زیر و بالا را ندانی

تو اشیائی و اشیا جملگی تو

اگرچه هیچ اشیا را ندانی

همه اسماء بتو هستند ظاهر

ظهور جمله اسما را ندانی

چرا غافل ز حق امهاتی

چه فرزندی که آبا را ندانی

ز آدم هن بغایت وقوفی

نه تنها آنکه حوا را ندانی

معما جهان با تو چه گویم

چو تو سرّ معما را ندانی

الا ای مغ بس عنقای مغرب

توئی با آنکه عنقا را ندانی

ادامه‌ی غزلیات

  1. شمارهٔ ۱۸۶منم مست از لب ساقی نه از می
  2. شمارهٔ ۱۸۷ای هر نفس تافته بر دل ز‌ تو نوری
  3. شمارهٔ ۱۸۸صنما چرا نقاب از رخ خود نمیگشائی
  4. شمارهٔ ۱۸۹ای درخشان ز رخت مهر سپهر عالی
  5. شمارهٔ ۱۹۰آنکه جان یابم از از انفاس خوشش هر نفسی
  6. شمارهٔ ۱۹۱ترا که دیده نباشد نظر چگونه کنی
  7. شمارهٔ ۱۹۲دلا چرا تو چنین بیقرار و مضطربی
همه‌ی غزلیات ←

شمس مغربی درباره‌ی شمس مغربی

ملا محمد شیرین مغربی تبریزی معروف به شیرین یا ملامحمد شیرین و مشهور به شمس مغربی (۷۴۹–۸۰۹ هجری) صوفی و شاعر ایرانی نیمه دوم قرن هشتم هجری است. سال و محل وفات وی را یکی از سالهای ۸۰۹ تا ۸۱۰ قمری در سرخاب تبریز نوشته‌اند. وی در حظیره بابافرید به خاک سپرده شده است. علت ناموری و تخلص وی به مغربی را عده‌ای سفر او به مغرب و...

زندگی‌نامه و دیوان کامل ←

متن شعر به نقل از گنجور.