پرش به محتوای اصلی
امیرخسرو دهلوی امیرخسرو دهلوی

غزلیات

شمارهٔ ۴۵۴

مهش گویم، و لیکن مه سخن گفتن نمی داند

گلش گویم، ولیکن گل گهر سفتن نمی داند

ز شب بیداری من تا سحر چشمش کجا داند؟

که او شب تا سحر کاری به جز خفتن نمی داند

اگر گویم که حال من کسی آنجا نمی گوید

صبا دانم که می داند، ولی گفتن نمی داند

به پاش افتاد زلف و یافت دستی بر لبش، لیکن

زمین رفته ست پیوسته، شکر گفتن نمی داند

همه آشفتگی خواهد سر زلف پریشانش

ز خسرو، گو، بیاموزد، گر آشفتن نمی داند

ادامه‌ی غزلیات

  1. شمارهٔ ۴۵۶زهی از درد خود یک چشم را بینم نمی بیند
  2. شمارهٔ ۴۵۷بت محمل نشین من مگر حالم نمی داند
  3. شمارهٔ ۴۵۸چو جان عاشقان آن ماه را سلطان و خان سازد
  4. شمارهٔ ۴۵۹دمی نبود که آن غمزه جهانی خون نمی سازد
  5. شمارهٔ ۴۶۰زمانی نیست کز دست تو جان من نمی‌سوزد
  6. شمارهٔ ۴۶۱همه مستی خلق از ساغر و پیمانه می‌خیزد
  7. شمارهٔ ۴۶۲هوایی می رسد کز سر گریبان چاک خواهم زد
  8. شمارهٔ ۴۶۳دلت هر لحظه می‌گردد کجا روی وفا روید؟
همه‌ی غزلیات ←

امیرخسرو دهلوی درباره‌ی امیرخسرو دهلوی

امیرخسرو دهلوی عارف و شاعر بزرگ پارسی‌گوی هند در سال ۶۵۱ هجری قمری در دهلی متولد شد. ( با استناد به این بیت منتسب به او سال تولد وی ۶۵۲ است: آنچه به تاریخ ز هجرت گذشت بود سنه ششصد و هشتاد و هشت سال من امروز اگر بر رسی راست بگویم همه شش بود و سی ). پس از کسب معلومات به شاعری پرداخت و در دربار پادشاهان هند تقرب حاص...

زندگی‌نامه و دیوان کامل ←

متن شعر به نقل از گنجور.