پرش به محتوای اصلی
کمال خجندی کمال خجندی

غزلیات

شمارهٔ ۹۶۶

ای آفتاب روی تو در اوج دلبری

پروانه چراغ رخت شمع خاوری

سودای زلف تست که روزم سیاه کرد

تا خود به حسن رونق خورشید می بری

زاف است آنکه حلقه زند گرد آفتاب

با مشک می دمد ز بناگوش مشتری

بالای دل فریب تو گویم به راستی

سرویست گلعذار به بستان دلبری

دیباچه صحیفة حسن و لطافت است

بر صفحه جمال نر آن خط عنبری

روشن شود مراد دل من هر آینه

آن دم که روی خویش در آئینه بنگری

جائت چگونه خوانم جانم فدای نست

عمرت چگونه گویم کز عمر خوشتری

اشکم به آب دیده گواهی می دهد

خونی که ریخت جادوی چشمت به ساحری

سوی کمال مرحمتی کن به وصل خویش

کز حد گذشت جور و جفا و ستمگری

ادامه‌ی غزلیات

  1. شمارهٔ ۹۶۸ای از خط تو زنگ بر آئینه شاهی
  2. شمارهٔ ۹۶۹ای بوده با تو ما را خویشی و آشنایی
  3. شمارهٔ ۹۷۰ای درد درون جان چه باشی
  4. شمارهٔ ۹۷۱ای دل این بیچارگی و مستمندی تا به کی
  5. شمارهٔ ۹۷۲ای دهان تو قند و لب همه می
  6. شمارهٔ ۹۷۳ای رخت آیت حسن و دهنت لطف خدای
  7. شمارهٔ ۹۷۴ای صبا بر خاک کوی یار ما خوش می‌روی
  8. شمارهٔ ۹۷۵ای صبا تاکی به زلف بار بازی می کنی
همه‌ی غزلیات ←

کمال خجندی درباره‌ی کمال خجندی

کمال‌الدین مسعود خُجندی معروف به شیخ کمال و کمال خجندی از عارفان و شاعران پارسی‌گوی قرن هشتم هجری بود. تولدش در خجند فرارود بود؛ اما پس از سفر حج در تبریز ساکن شد. شیخ کمال در خدمت سلطان حسین جلایر درآمد و در خانقاهی که سلطان برای او ساخته بود به سر می‌برد. وی از شاعران بزرگ اواخر قرن هشتم است که مخصوصاً در غزل‌ سرایی...

زندگی‌نامه و دیوان کامل ←

متن شعر به نقل از گنجور.