پرش به محتوای اصلی
کمال خجندی کمال خجندی

غزلیات

شمارهٔ ۹۳۳

به ناز کشتن او بازم آرزوست چه چاره

که کس به آرزوی دل نیافت عمر دوباره

چو طفلِ دیده رسن باز شد به حلقه زلفش

برون شدند ز هر گوشه مردمان به نظاره

نساخت با من بی طالع آن ستارهٔ دولت

ستارهٔ سوخته‌ام، زآن به من نساخت ستاره

شب فراق تو از اشک پُرترست دو چشمم

شبی که مه نبود چشم پر بود ز ستاره

ببین علامت یکرنگی و درستی پیمان

نظر مکن به رخ زرد ما و جامهٔ پاره

چگونه هجر تواَم جان به لب رساند ندانم

چنین که بحر غمت را بدید نیست کناره

چه آیتی تو ز رحمت که تا ز ما شده‌ای گم

نیافتیم نشانت به ختم‌های سه پاره

خوش آن زمان که من و تو چو شاه و بنده به راهی

روان شویم روان من پیاده و تو سواره

هماره ورد زبان کمال این بود و بس

که باد ورد زبانش حدیث دوست هماره

ادامه‌ی غزلیات

  1. شمارهٔ ۹۳۵بینم ابروی تو پیوسته مه نو گه گه
  2. شمارهٔ ۹۳۶تا توانی دل مشتاق بدست آری به
  3. شمارهٔ ۹۳۷چو چشم مست تو دیدم خمارم از دیده
  4. شمارهٔ ۹۳۸چندین چه بلا و درد است این آه
  5. شمارهٔ ۹۳۹خواهم که کنم بار دگر در تو نظاره
  6. شمارهٔ ۹۴۰در پای تو تنها به سر ماست فتاده
  7. شمارهٔ ۹۴۱دلم به زخم زبانها نگردد آزرده
  8. شمارهٔ ۹۴۲دلم ترسد در آن زلف خمیده
همه‌ی غزلیات ←

کمال خجندی درباره‌ی کمال خجندی

کمال‌الدین مسعود خُجندی معروف به شیخ کمال و کمال خجندی از عارفان و شاعران پارسی‌گوی قرن هشتم هجری بود. تولدش در خجند فرارود بود؛ اما پس از سفر حج در تبریز ساکن شد. شیخ کمال در خدمت سلطان حسین جلایر درآمد و در خانقاهی که سلطان برای او ساخته بود به سر می‌برد. وی از شاعران بزرگ اواخر قرن هشتم است که مخصوصاً در غزل‌ سرایی...

زندگی‌نامه و دیوان کامل ←

متن شعر به نقل از گنجور.