پرش به محتوای اصلی
کمال خجندی کمال خجندی

غزلیات

شمارهٔ ۹۳۹

خواهم که کنم بار دگر در تو نظاره

عمریست که دارم هوس عمر دوباره

نر گفتی دل رشت به دوا چاره بسازم

صد پاره شده است این دل بیچاره

ما غرقة بحر غم و آن خال بناگوش

چه چاره بنشسته چو نظارگیان خوش بکناره

از شوق رخ و غمزه شوخت گل و نرگس

این دیدهٔ تر دارد و آن جامه پاره

هر جا روی ای باد به خاک سر آن کوی

همراه تو باد این دل آواره هماره

جز اشک نشان جان نرود در سر آن زلف

شب راه بریدن نتوان جز بستاره

بر دوخت نظر بی تو کمال از همه خوبان

تا دیده نباشد نتوان کرد نظاره

ادامه‌ی غزلیات

  1. شمارهٔ ۹۴۱دلم به زخم زبانها نگردد آزرده
  2. شمارهٔ ۹۴۲دلم ترسد در آن زلف خمیده
  3. شمارهٔ ۹۴۳روی خوب از من مشتاق نپوشانی به
  4. شمارهٔ ۹۴۴زاد راه عاشقان اشک است و روی زرد و آه
  5. شمارهٔ ۹۴۵زیر پا از زلف مشکین گه گهی میکن نگاه
  6. شمارهٔ ۹۴۶شبت خوش باد ای باد سحرگاه
  7. شمارهٔ ۹۴۷کحل بصر نیست جز آن خاک راه
  8. شمارهٔ ۹۴۸گر سر طلبی بر درت آریم به دیده
همه‌ی غزلیات ←

کمال خجندی درباره‌ی کمال خجندی

کمال‌الدین مسعود خُجندی معروف به شیخ کمال و کمال خجندی از عارفان و شاعران پارسی‌گوی قرن هشتم هجری بود. تولدش در خجند فرارود بود؛ اما پس از سفر حج در تبریز ساکن شد. شیخ کمال در خدمت سلطان حسین جلایر درآمد و در خانقاهی که سلطان برای او ساخته بود به سر می‌برد. وی از شاعران بزرگ اواخر قرن هشتم است که مخصوصاً در غزل‌ سرایی...

زندگی‌نامه و دیوان کامل ←

متن شعر به نقل از گنجور.