پرش به محتوای اصلی
کمال خجندی کمال خجندی

غزلیات

شمارهٔ ۹۳۴

بیروی او ز دیدهٔ بینا چه فایده

رفتن به باغ بهر تماشا چه فایده

چون تشنه را ز حسرت او جان بلب رسید

کردن لب فرات تمنا چه فایده

وزرحمتی که می رسد از رخ به خاک پاش

آن شوخ را ز درد سرما چه فایده

زحمت مبین و رنج مبر ای طبیب من

این درد عاشقیست مداوا چه فایده

گفتم رسم به وعده بوسی که کرده

نخست گفت تقاضا چه فایده

زاهد بهمنشینی رندان کسی نشد

کره نهم را ز صحبت دانا چه فایده

شوخان شنگ را مرو از پی اگر روی

دل می برند و عقل بیغما چه فایده

صد جور اگر بری و جفاها کشی کمال

چون بار بیوفاست ازینها چه فایده

ادامه‌ی غزلیات

  1. شمارهٔ ۹۳۶تا توانی دل مشتاق بدست آری به
  2. شمارهٔ ۹۳۷چو چشم مست تو دیدم خمارم از دیده
  3. شمارهٔ ۹۳۸چندین چه بلا و درد است این آه
  4. شمارهٔ ۹۳۹خواهم که کنم بار دگر در تو نظاره
  5. شمارهٔ ۹۴۰در پای تو تنها به سر ماست فتاده
  6. شمارهٔ ۹۴۱دلم به زخم زبانها نگردد آزرده
  7. شمارهٔ ۹۴۲دلم ترسد در آن زلف خمیده
  8. شمارهٔ ۹۴۳روی خوب از من مشتاق نپوشانی به
همه‌ی غزلیات ←

کمال خجندی درباره‌ی کمال خجندی

کمال‌الدین مسعود خُجندی معروف به شیخ کمال و کمال خجندی از عارفان و شاعران پارسی‌گوی قرن هشتم هجری بود. تولدش در خجند فرارود بود؛ اما پس از سفر حج در تبریز ساکن شد. شیخ کمال در خدمت سلطان حسین جلایر درآمد و در خانقاهی که سلطان برای او ساخته بود به سر می‌برد. وی از شاعران بزرگ اواخر قرن هشتم است که مخصوصاً در غزل‌ سرایی...

زندگی‌نامه و دیوان کامل ←

متن شعر به نقل از گنجور.