پرش به محتوای اصلی
کمال خجندی کمال خجندی

غزلیات

شمارهٔ ۸۸۸

آنکه رنگی نیست کس را از لب رنگین او

باد جان من فدای عشوه شیرین او

دامن وصلش اگر بار دگر افتد به چنگ

ما و شبهای دراز و گیوی مشکین او

دل به چندین آبگینه جانب او رفت باز

مخت غافل بود مسکین از دل سنگین او

گو بپرس از حال رنجوری که غیر از آب چشم

کس نیاید ز آشنایان بر سر بالین او

عاشقی و مسکنت چندانکه راه و رسم ماست

هست عیاری و شوخی شیوه و آئین او

با قدش نرگس برابر دید روزی سرو را

خاک زد باد صبا در چشم کوته بین او

حاصلی از گریه هم چندان نمی بینم که هست

در من آن آتش که هر آبی دهد تسکین او

گرچه سلطانی و داری حکم بر جان کمال

رحمتی کن تا توانی بر دل مسکین او

ادامه‌ی غزلیات

  1. شمارهٔ ۸۹۰اگر دشنام می گونی مرا گو
  2. شمارهٔ ۸۹۱ای حریم کعبه دل کوی تو
  3. شمارهٔ ۸۹۲ای دلاویزتر از رشته جان کا کل تو
  4. شمارهٔ ۸۹۳ای دل حکایت غم خود با صبا بگو
  5. شمارهٔ ۸۹۴ای دل غلام أو شدی ای من غلام تو
  6. شمارهٔ ۸۹۵ای کاش رفتمی چو صبا در حریم تو
  7. شمارهٔ ۸۹۶ای نور دیده را نگرانی بسوی تو
  8. شمارهٔ ۸۹۷بی لب ساقی مرا می نرود در گلو
همه‌ی غزلیات ←

کمال خجندی درباره‌ی کمال خجندی

کمال‌الدین مسعود خُجندی معروف به شیخ کمال و کمال خجندی از عارفان و شاعران پارسی‌گوی قرن هشتم هجری بود. تولدش در خجند فرارود بود؛ اما پس از سفر حج در تبریز ساکن شد. شیخ کمال در خدمت سلطان حسین جلایر درآمد و در خانقاهی که سلطان برای او ساخته بود به سر می‌برد. وی از شاعران بزرگ اواخر قرن هشتم است که مخصوصاً در غزل‌ سرایی...

زندگی‌نامه و دیوان کامل ←

متن شعر به نقل از گنجور.