پرش به محتوای اصلی
کمال خجندی کمال خجندی

غزلیات

شمارهٔ ۸۵۱

دل من عاشق باریست که گفتن نتوان

روز و شب در پی کاریست که گفتن نتوان

این همه چهره که کردیم به خونابه نگار

از غم روی نگاریست که گفتن نتوان

دیده زاندم که زخون خاک درت شست به اشک

بر دل از دیده غباریست که گفتن نتوان

دامنه چون تو گلی کی به کف آرم که رقیب

در تو آویخته خاریست که گفتن نتوان

چشم خونریز ترا دوش به خونم که بریخت

در سر امروز خماریست که گفتن نتوان

با نوای سنگدل از من که رساند که مرا

بر دل از هجر تو باریست که گفتن نتوان

سهل مشمر که به زلف تو در افتاد کمال

که درین دام شکاریست که گفتن نتوان

ادامه‌ی غزلیات

  1. شمارهٔ ۸۵۳دوستان مرحمتی بر دل بیچاره من
  2. شمارهٔ ۸۵۴راز عشقت ز دل آمد به زبان
  3. شمارهٔ ۸۵۵روی او از زلف دیدن می‌توان
  4. شمارهٔ ۸۵۶زلف بر دوش آن پری در ماهتاب آمد برون
  5. شمارهٔ ۸۵۷ز نشاط و عیش بادا لب تو همیشه خندان
  6. شمارهٔ ۸۵۸زیر پا دامن کشان زلف دوتای او ببین
  7. شمارهٔ ۸۵۹سرو می ماند به قد یار من
  8. شمارهٔ ۸۶۰سوخت به داغ غم چنان دل که نماند ازو نشان
همه‌ی غزلیات ←

کمال خجندی درباره‌ی کمال خجندی

کمال‌الدین مسعود خُجندی معروف به شیخ کمال و کمال خجندی از عارفان و شاعران پارسی‌گوی قرن هشتم هجری بود. تولدش در خجند فرارود بود؛ اما پس از سفر حج در تبریز ساکن شد. شیخ کمال در خدمت سلطان حسین جلایر درآمد و در خانقاهی که سلطان برای او ساخته بود به سر می‌برد. وی از شاعران بزرگ اواخر قرن هشتم است که مخصوصاً در غزل‌ سرایی...

زندگی‌نامه و دیوان کامل ←

متن شعر به نقل از گنجور.