پرش به محتوای اصلی
کمال خجندی کمال خجندی

غزلیات

شمارهٔ ۸۳۱

برگ گل خواندمش از لطف برنجید ز من

مگر این نکته رنگین نپسندید ز من

آن پری چهره که دیوانه خویشم گرداند

چه خطا رفت که چون بخت بگردید ز من

ظاهرا برگ کسی نیست چو گل سرو مرا

ورنه چون غنچه چرا روی بپوشید ز من

تا به مهر تو چو ابروی تو پیوستم دل

چون سر زلف بر آشفتی و ببرید ز من

شب بر آن در زدم از درد چنان فریادی

که سگ کوی تو در خواب بترسید ز من

به وفایت که من امروز بقایت خجلم

از رقیب تو که بسیار جفا دید ز من

سالها منتظر پرسش او بود کمال

عمر بگذشت دریغا و نپرسید ز من

ادامه‌ی غزلیات

  1. شمارهٔ ۸۳۳ترک دل گفت آن دو چشم و دل ز تیر غمزه خون
  2. شمارهٔ ۸۳۴چشم اگر اینست و ابرو این و ناز و شیوه این
  3. شمارهٔ ۸۳۵چو زلف یار ز خود لازم است ببریدن
  4. شمارهٔ ۸۳۶چه خوش است از تو بوس بخوشی نیاز کردن
  5. شمارهٔ ۸۳۷حدیث یار شیرین لب نگنجد در دهان من
  6. شمارهٔ ۸۳۸خاک پایت دوست دارد روی من
  7. شمارهٔ ۸۳۹خبری یافتم از یار مپرسید ز من
  8. شمارهٔ ۸۴۰خواجه چرا نشسته‌ای خیز که رفت کاروان
همه‌ی غزلیات ←

کمال خجندی درباره‌ی کمال خجندی

کمال‌الدین مسعود خُجندی معروف به شیخ کمال و کمال خجندی از عارفان و شاعران پارسی‌گوی قرن هشتم هجری بود. تولدش در خجند فرارود بود؛ اما پس از سفر حج در تبریز ساکن شد. شیخ کمال در خدمت سلطان حسین جلایر درآمد و در خانقاهی که سلطان برای او ساخته بود به سر می‌برد. وی از شاعران بزرگ اواخر قرن هشتم است که مخصوصاً در غزل‌ سرایی...

زندگی‌نامه و دیوان کامل ←

متن شعر به نقل از گنجور.