پرش به محتوای اصلی
کمال خجندی کمال خجندی

غزلیات

شمارهٔ ۸۳۷

حدیث یار شیرین لب نگنجد در دهان من

که باشم من که نام او برآبد بر زبان من

رنیم روزی از چشمت بکشتن داد پیغامی

هنوز آن مژده دولت نرفت از گوش جان من

نسیم دوستی آبد سگان آستانش را

پس از صدسال اگر یک یک ببوین استخوان من

گمان میبردمی کأن به بسرو بوستان ماند

چو دیدم شکل او شد راست از قدش کمان من

غم او نا توان دارد بجان میجوید آزارم

چه میجوید نمیدانم ز جان ناتوان من

کمال ار بشنود سعدی دوبیتی زین غزل گوید

که خاک باغ طبعت باد آب بوستان من

چنین مرغ خوش الحانی که من باشم روا باشه

که خارستان بار اشکنه باشد گلستان من

ادامه‌ی غزلیات

  1. شمارهٔ ۸۳۹خبری یافتم از یار مپرسید ز من
  2. شمارهٔ ۸۴۰خواجه چرا نشسته‌ای خیز که رفت کاروان
  3. شمارهٔ ۸۴۱خوشا در کوی دلبر آرمیدن
  4. شمارهٔ ۸۴۲خوش است بر لب معشوق مست بوسیدن
  5. شمارهٔ ۸۴۳خواهیم نقد جان و سر در پای جانان ریختن
  6. شمارهٔ ۸۴۴داری لب و دهانی شیرین ولی چه شیرین
  7. شمارهٔ ۸۴۵در سر زنجیر زلف او من بی عقل و دین
  8. شمارهٔ ۸۴۶دلا نحفه جان به جانان رسان
همه‌ی غزلیات ←

کمال خجندی درباره‌ی کمال خجندی

کمال‌الدین مسعود خُجندی معروف به شیخ کمال و کمال خجندی از عارفان و شاعران پارسی‌گوی قرن هشتم هجری بود. تولدش در خجند فرارود بود؛ اما پس از سفر حج در تبریز ساکن شد. شیخ کمال در خدمت سلطان حسین جلایر درآمد و در خانقاهی که سلطان برای او ساخته بود به سر می‌برد. وی از شاعران بزرگ اواخر قرن هشتم است که مخصوصاً در غزل‌ سرایی...

زندگی‌نامه و دیوان کامل ←

متن شعر به نقل از گنجور.