پرش به محتوای اصلی
کمال خجندی کمال خجندی

غزلیات

شمارهٔ ۵۷۲

بر فروز امشب به طلعت مجلس ای ماه منیر

گو بکش خودرا چراغ از رشک وشمع از غم بمیر

شد نهی آن آستان از خاک و چشم ما هنوز

پر نمی گردد که بادا خاک در چشم فقیر

میکشم جان محقر پیش موران درت

عمر فرما زآنکه باشد تحفة موران حقیر

گر نظیر حال من جونی ببین در زلف و خال

من نظیر خود نمودم کو ترا باری نظیر

نیست خالی آن خیال زلف چون دال از درون

نیست بیرون آن دهان تنگ چون میم از ضمیر

نیر ما حیف است گفتی بر تو خواهیمش گرفت

زآن کمان گرفت حینی بر من مسکین مگیر

هر که بر نیر قدش چشمی نمیدوزد کمال

راست گویم راست چشمش دوختن باید به تیر

ادامه‌ی غزلیات

  1. شمارهٔ ۵۷۴چراغ عمر ندارد فروغ بی رخ پار
  2. شمارهٔ ۵۷۵چشم تو که داشت خواب بسیار
  3. شمارهٔ ۵۷۶چندان بگریم بر در آن بیوفا شام و سحر
  4. شمارهٔ ۵۷۷چهره‌ و دیده چه حاصل که به خون کرد نگار
  5. شمارهٔ ۵۷۸خاک راه تر از آن روز که آمد به نظر
  6. شمارهٔ ۵۷۹خوش نسیمی است بوی صحبت یار
  7. شمارهٔ ۵۸۰دارم اندک روشنائی در بصر
  8. شمارهٔ ۵۸۱دردا که رفت عمر وه نکردیم هیچ کار
همه‌ی غزلیات ←

کمال خجندی درباره‌ی کمال خجندی

کمال‌الدین مسعود خُجندی معروف به شیخ کمال و کمال خجندی از عارفان و شاعران پارسی‌گوی قرن هشتم هجری بود. تولدش در خجند فرارود بود؛ اما پس از سفر حج در تبریز ساکن شد. شیخ کمال در خدمت سلطان حسین جلایر درآمد و در خانقاهی که سلطان برای او ساخته بود به سر می‌برد. وی از شاعران بزرگ اواخر قرن هشتم است که مخصوصاً در غزل‌ سرایی...

زندگی‌نامه و دیوان کامل ←

متن شعر به نقل از گنجور.