پرش به محتوای اصلی
کمال خجندی کمال خجندی

غزلیات

شمارهٔ ۵۷۶

چندان بگریم بر در آن بیوفا شام و سحر

کز آب چشمم آورد سروی از آنجا سر بدر

جنگی که می بود از حمید با آن سگان کو مرا

دوشینه با خاک درش کردیم با هم در بدر

تا نکهت او بشنود آن زلف در هر جانبی

گردید با باد صبا گلزارها را سر بسر

چون سینه سازد دل سپر از شوق پیکان تو جان

آید به سینه منتظر چون تیر از آن سوی بر جگر

مسکینی و افتادگی زیبد ز زلف و خال او

هر یک چو با روی نکو دارند سودای دگر

ای دیده لوح چهره را با اشک رنگین نقش کن

نقش رخی داری هوس بنویس پند ما به زر

پیوسته دارند آن دو لب مهر خموشی بر زبان

دارند گونی بی سخن رازی میان یکدگر

گر بر کبوتر نامه شوقم گرانی می کند

گو نامه بگذار و مرا در بر بگیر آنجا ببر

در جنگ رفت آن صف شکن آمد سپرمانع شدن

او جنگ با تیر و کمان کرد و عاشق با سپر

زینسان که دارد چشم او هر سوز مژگان نینها

از ما کمال آن شوخ را آسان بود قطع نظر

ادامه‌ی غزلیات

  1. شمارهٔ ۵۷۸خاک راه تر از آن روز که آمد به نظر
  2. شمارهٔ ۵۷۹خوش نسیمی است بوی صحبت یار
  3. شمارهٔ ۵۸۰دارم اندک روشنائی در بصر
  4. شمارهٔ ۵۸۱دردا که رفت عمر وه نکردیم هیچ کار
  5. شمارهٔ ۵۸۲دل دگر غم دارد از تو جان دگر
  6. شمارهٔ ۵۸۳دل رفت و نماند عقل و تدبیر
  7. شمارهٔ ۵۸۴دلی دارم ز چشمت ناتوان‌تر
  8. شمارهٔ ۵۸۵از سودای سر زلف چو زنجیر
همه‌ی غزلیات ←

کمال خجندی درباره‌ی کمال خجندی

کمال‌الدین مسعود خُجندی معروف به شیخ کمال و کمال خجندی از عارفان و شاعران پارسی‌گوی قرن هشتم هجری بود. تولدش در خجند فرارود بود؛ اما پس از سفر حج در تبریز ساکن شد. شیخ کمال در خدمت سلطان حسین جلایر درآمد و در خانقاهی که سلطان برای او ساخته بود به سر می‌برد. وی از شاعران بزرگ اواخر قرن هشتم است که مخصوصاً در غزل‌ سرایی...

زندگی‌نامه و دیوان کامل ←

متن شعر به نقل از گنجور.