پرش به محتوای اصلی
جامی جامی

غزلیات

شمارهٔ ۳۱

صبحدم داشتم از غنچه نشکفته شگفت

که چرا سر دل از بلبل آشفته نهفت

باد گفت این همه خندان لبیش زان سبب است

که فرو خورد به دل خون و به کس راز نگفت

کی شود آینه طلعت یار آن سالک

کز غبار دگران ساحت اندیشه نرفت

هیچ سودی نکند شب همه شب بیداری

دیده بخت چو در موعد دیدار بخفت

دارم آویزه گوش خرد از پیر مغان

این گهر را که به الماس عبارت می سفت

کای پسر گر هوس همرهی ما داری

شو تهی سایه صفت از خود و بر خاک بیفت

جامیا رنج طلب کش که نشد قدرشناس

هرکه را گوهر این بحر به دست آمد مفت

ادامه‌ی غزلیات

  1. شمارهٔ ۳۳ماهی که خاست در شهر از رفتنش قیامت
  2. شمارهٔ ۳۴گنج مراد را که بر او قفل ابتلاست
  3. شمارهٔ ۳۵روی خوش تو مطلع صبح صباحت است
  4. شمارهٔ ۳۶امشب ز شغل شاعریم حال دیگر است
  5. شمارهٔ ۳۷آن شاخ گل که تازه بر و سایه پرور است
  6. شمارهٔ ۳۸تا آن ذقن ز خط شده گوی معنبر است
  7. شمارهٔ ۳۹این کلبه نشیمن نیاز است
  8. شمارهٔ ۴۰به ابروان مه من در خم فلک طاق است
همه‌ی غزلیات ←

جامی درباره‌ی جامی

نورالدین عبدالرحمن ابن نظام الدین احمد ابن محمد متخلص به جامی در سال ۸۱۷ هجری قمری در خرجرد جام از توابع خراسان متولد شد. .وی بعدها همراه پدرش به سمرقند و هرات رفت و در آن دیار به کسب علم و ادب پرداخت. سپس به سیر و سلوک مشغول و از بزرگان طریقت شد. او نزد سلطان حسین میرزا بایقرا و وزیر فاضل او امیر علیشیر نوایی تقربی خا...

زندگی‌نامه و دیوان کامل ←

متن شعر به نقل از گنجور.