پرش به محتوای اصلی
جامی جامی

غزلیات

شمارهٔ ۱۸۹

چون نهفتی آن دو رخ بگشا لب خندان خویش

جلوه ده بر بیدلان یک غنچه از بستان خویش

کس رطب بی خسته کم دیده ست لب از من مدوز

تا که سازم آن رطب را خسته از دندان خویش

مردم از پیراهنت دیدن چه حاجت زخم تیغ

چون به قصد قتل من بالا زنی دامان خویش

هر رگم را شد به پیکان تو پیوندی جدا

کن ترحم وز تن زارم مکش پیکان خویش

من ز تو محروم و افغان من آید سوی تو

کاش بتوانم که آیم همره افغان خویش

تا نبیند چشم در نظاره ات هر بوالهوس

از سیاست ریز خونم بر سر میدان خویش

بهر جدول زر دهد خورشید گردون لاجورد

چون کند جامی سواد از بهر تو دیوان خویش

ادامه‌ی غزلیات

  1. شمارهٔ ۱۹۱خوشا منازل سلمی و ربع و اطلالش
  2. شمارهٔ ۱۹۲خط عنبرین بر شکر مکش
  3. شمارهٔ ۱۹۳دم زد دل از سر غمت از سرزنش خون کردمش
  4. شمارهٔ ۱۹۴ای چو گلبرگ طری عارض زیبای تو خوش
  5. شمارهٔ ۱۹۵ای به سرم دمبدم تیغ جفای تو خوش
  6. شمارهٔ ۱۹۶نازنینا یک شبی با عاشقان دمساز باش
  7. شمارهٔ ۱۹۷چمن کامسال بینی ناامید از فیض بارانش
  8. شمارهٔ ۱۹۸نه به لطف از ستم دوست توان یافت خلاص
همه‌ی غزلیات ←

جامی درباره‌ی جامی

نورالدین عبدالرحمن ابن نظام الدین احمد ابن محمد متخلص به جامی در سال ۸۱۷ هجری قمری در خرجرد جام از توابع خراسان متولد شد. .وی بعدها همراه پدرش به سمرقند و هرات رفت و در آن دیار به کسب علم و ادب پرداخت. سپس به سیر و سلوک مشغول و از بزرگان طریقت شد. او نزد سلطان حسین میرزا بایقرا و وزیر فاضل او امیر علیشیر نوایی تقربی خا...

زندگی‌نامه و دیوان کامل ←

متن شعر به نقل از گنجور.