پرش به محتوای اصلی
جامی جامی

قصاید

شمارهٔ ۱۰ - مرثیه خواجه عبیدالله قدس الله تعالی روحه

موج زن می بینم از هر دیده طوفان غمی

می رسد در گوشم از هر لب صدای ماتمی

اهل عالم را نمی دانم چه کار افتاده است

اینقدر دانم که در هم رفته کار عالمی

زاشک محتاجان به هر سو سایلی بین غرق خون

کز بسیط مکرمت طی شد بساط حاتمی

راستی را بود پشت از دوری او دور نیست

گر به پشت راستان افتد ز بار دل خمی

تا به ماهی رفت آب چشم محنت دیدگان

زابر محنت هرگز این سان بر زمین نامد نمی

گشت مشرق مغرب آن آفتاب عارفان

بعد ازین مشکل برآید صبح عرفان را دمی

هرکجا داغیست از مرهم برآرد روی لیک

داغ هجر اهل دل را نیست روی مرهمی

خواجه رفت و ما به داغ فرقتش ماندیم اسیر

گم مبادا هرگز از فرق مریدان ظل پیر

ادامه‌ی قصاید

  1. شمارهٔ ۱۲ - یک قصیدهکو در ادراک حقایق نکته دانیهای او
  2. شمارهٔ ۱۳ - یک قصیدهنیست باران این که می بارد ز ابر نوبهار
  3. شمارهٔ ۱۴ - یک قصیدهشد بساط خرمی طی در جهان زین واقعه
  4. شمارهٔ ۱۵ - یک قصیدهماتم او رخنه در سور سمرقند اوفکند
  5. شمارهٔ ۱۶ - فی تاریخ وفاتة قدس سرهبه بوستان ولایت کهن درخت بلند
  6. شمارهٔ ۱۷ - تاریخ دیگربه هشتصد و نود و پنج در شب شنبه
همه‌ی قصاید ←

جامی درباره‌ی جامی

نورالدین عبدالرحمن ابن نظام الدین احمد ابن محمد متخلص به جامی در سال ۸۱۷ هجری قمری در خرجرد جام از توابع خراسان متولد شد. .وی بعدها همراه پدرش به سمرقند و هرات رفت و در آن دیار به کسب علم و ادب پرداخت. سپس به سیر و سلوک مشغول و از بزرگان طریقت شد. او نزد سلطان حسین میرزا بایقرا و وزیر فاضل او امیر علیشیر نوایی تقربی خا...

زندگی‌نامه و دیوان کامل ←

متن شعر به نقل از گنجور.