پرش به محتوای اصلی
جامی جامی

غزلیات

شمارهٔ ۹۷۳

ای که در پرده به بازار جهان می آیی

ما تو بودیم ازین پیش و تو اکنون مایی

سایه توست جهان بر عدم افتاده و ما

چشم آن سایه و در چشم تویی بینایی

از کرم ساخته ای چشم جهان بین ما را

تا به این چشم جهان را نظری فرمایی

گر نگهبان نشود گنج جهان را این چشم

حاصل گنج به یغما ببرد یغمایی

شخص تو سایه تو چشم تو بینایی تو

رشته صد توست ولی بر صفت یکتایی

همه اعیان جهان روی تو را آینه هاست

تا هر آیینه به آیین دگر آرایی

بنماییم تو را هم به تو افزون ز همه

چون رخ خویش در آیینه ما بنمایی

دل شد از عشق تو جامی که حبابش فلک است

باده بر جامی ازین جام همی پیمایی

ادامه‌ی غزلیات

  1. شمارهٔ ۹۷۵عجب مطبوع و موزونی عجب زیبا و رعنایی
  2. شمارهٔ ۹۷۶دل برد ز من فتنه گری عشوه نمایی
  3. شمارهٔ ۹۷۷ای ز خاک قدمت چشم مرا بینایی
  4. شمارهٔ ۹۷۸شنیده ام که ز من یاد کرده ای جایی
  5. شمارهٔ ۹۷۹گر بدانی که چها می کشم از درد جدایی
  6. شمارهٔ ۹۸۰از سبزه بر گل خط می فزایی
  7. شمارهٔ ۹۸۱سینه ام را چاک کن وآنجا درآی
  8. شمارهٔ ۹۸۲هر سر مو بر دل من گر زبانی داشتی
همه‌ی غزلیات ←

جامی درباره‌ی جامی

نورالدین عبدالرحمن ابن نظام الدین احمد ابن محمد متخلص به جامی در سال ۸۱۷ هجری قمری در خرجرد جام از توابع خراسان متولد شد. .وی بعدها همراه پدرش به سمرقند و هرات رفت و در آن دیار به کسب علم و ادب پرداخت. سپس به سیر و سلوک مشغول و از بزرگان طریقت شد. او نزد سلطان حسین میرزا بایقرا و وزیر فاضل او امیر علیشیر نوایی تقربی خا...

زندگی‌نامه و دیوان کامل ←

متن شعر به نقل از گنجور.