پرش به محتوای اصلی
جامی جامی

غزلیات

شمارهٔ ۷۷۹

بازم اندیشه یاری ست که گفتن نتوان

بر دل از وی غم و باریست که گفتن نتوان

دل وحشی که نشد رام کسی وه که کنون

صید فتراک سواریست که گفتن نتوان

گر به خونابه برون نقش و نگار است چه باک

که درون نقش و نگاری ست که گفتن نتوان

صید چشمت به دلیری نرهد کان آهو

آن چنان شیر شکاری ست که گفتن نتوان

گر شدم مست جمالت چه عجب کین گل نو

از کهن باغ بهاری ست که گفتن نتوان

سخنت معجز از آنست که این حرف شگرف

از لب نکته گذاری ست که گفتن نتوان

چند پرسید ز جامی که بگو یار تو کیست

گلرخی لاله عذاری ست که گفتن نتوان

ادامه‌ی غزلیات

  1. شمارهٔ ۷۸۱ای فلک تا کی دل و جان خرابی سوختن
  2. شمارهٔ ۷۸۲گرچه تنگ آمد دل از فکر محال انگیختن
  3. شمارهٔ ۷۸۳ز نعل مرکب تو بر زمین نشان دیدن
  4. شمارهٔ ۷۸۴مرا تا کی ز کشتن بیم کردن
  5. شمارهٔ ۷۸۵برون ران ای سوار شوخ و قلب صد سپه بشکن
  6. شمارهٔ ۷۸۶بیا وز لب لعل جامم بگردان
  7. شمارهٔ ۷۸۷شدم بهر تو خاک راه خوبان
  8. شمارهٔ ۷۸۸هر چند بینی عالمی صید کمند خویشتن
همه‌ی غزلیات ←

جامی درباره‌ی جامی

نورالدین عبدالرحمن ابن نظام الدین احمد ابن محمد متخلص به جامی در سال ۸۱۷ هجری قمری در خرجرد جام از توابع خراسان متولد شد. .وی بعدها همراه پدرش به سمرقند و هرات رفت و در آن دیار به کسب علم و ادب پرداخت. سپس به سیر و سلوک مشغول و از بزرگان طریقت شد. او نزد سلطان حسین میرزا بایقرا و وزیر فاضل او امیر علیشیر نوایی تقربی خا...

زندگی‌نامه و دیوان کامل ←

متن شعر به نقل از گنجور.