پرش به محتوای اصلی
جهان ملک خاتون جهان ملک خاتون

غزلیات

شمارهٔ ۸۴۱

گر به جانی می‌فروشد وصل خویش

من ندارم نیم جانی نیز بیش

گر قبولش می‌کند قربان کنم

من دریغ از وی ندارم جان خویش

مرهمی نه بر دل مسکین من

کز غم هجران دلی داریم ریش

چون دلم ریشست در هجران تو

بر سر ریشم مزن زنهار نیش

دل چو می‌دارم به عشقت دلبرا

آیت هجران تو خواندم ز پیش

من ندارم خویش و گر باشد یقین

رحمت بیگانه به باشد ز خویش

کیشم آن باشد که قربانش شوم

برنگردد تا جهان باشد ز کیش

ادامه‌ی غزلیات

  1. شمارهٔ ۸۴۳نگارینا مکن بر من ستم بیش
  2. شمارهٔ ۸۴۴آسوده نیست خاطرم از روزگار خویش
  3. شمارهٔ ۸۴۵دادم به دستت مسکین دل ریش
  4. شمارهٔ ۸۴۶نکهت عنبرست یا بویش
  5. شمارهٔ ۸۴۷ای به رخت نیاز من از حد و اندازه بیش
  6. شمارهٔ ۸۴۸به غیر سوز و گدازیم چاره نیست چو شمع
  7. شمارهٔ ۸۴۹در شب تاریک هجران زار و سوزانم چو شمع
  8. شمارهٔ ۸۵۰دغدغهٔ وصل تو چون برود از دماغ
همه‌ی غزلیات ←

جهان ملک خاتون درباره‌ی جهان ملک خاتون

جَهانْ‌مَلِک خاتون دختر جلال الدین مسعودشاه اینجو (بنیان‌گذار فرمان‌روایی اینجو در فارس) شاهدخت و بانوی شاعر ایرانی است که در نیمهٔ دوم سدهٔ هشتم هجری می‌زیست؛ وی زادهٔ پیش از ۷۲۴ هجری قمری در شیراز و درگذشته بین ۷۸۴ تا ۷۹۵ هجری قمری است. او هم‌دوره با حافظ و عبید زاکانی بود و با عبید زاکانی مشاعره و رودررویی داشته است...

زندگی‌نامه و دیوان کامل ←

متن شعر به نقل از گنجور.