پرش به محتوای اصلی
اقبال لاهوری اقبال لاهوری

زبور عجم

بخش ۴۷ - رمز عشق تو به ارباب هوس نتوان گفت

رمز عشق تو به ارباب هوس نتوان گفت

سخن از تاب و تب شعله به خس نتوان گفت

تو مرا ذوق بیان دادی و گفتی که بگوی

هست در سینهٔ من آنچه بکس نتوان گفت

از نهانخانهٔ دل خوش غزلی می خیزد

سر شاخی همه گویم به قفس نتوان گفت

شوق اگر زندهٔ جاوید نباشد عجب است

که حدیث تو درین یک دو نفس نتوان گفت

ادامه‌ی زبور عجم

  1. بخش ۴۹ - انجم بگریبان ریخت این دیدهٔ تر ما راانجم بگریبان ریخت این دیدهٔ تر ما را
  2. بخش ۵۰ - خاور که آسمان بکمند خیال اوستخاور که آسمان بکمند خیال اوست
  3. بخش ۵۱ - فرصت کشمکش مده این دل بی قرار رافرصت کشمکش مده این دل بی قرار را
  4. بخش ۵۲ - جانم در آویخت با روزگارانجانم در آویخت با روزگاران
  5. بخش ۵۳ - به تسلئی که دادی نگذاشت کار خود رابه تسلئی که دادی نگذاشت کار خود را
  6. بخش ۵۴ - بحرفی می توان گفتن تمنای جهانی رابحرفی می توان گفتن تمنای جهانی را
  7. بخش ۵۵ - چند بروی خودکشی پردهٔ صبح و شام راچند بروی خودکشی پردهٔ صبح و شام را
  8. بخش ۵۶ - نفس شمار به پیچاک روزگار خودیمنفس شمار به پیچاک روزگار خودیم
همه‌ی زبور عجم ←

اقبال لاهوری درباره‌ی اقبال لاهوری

علامه محمد اقبال لاهوری در سال ١٨٧٣ میلادی در شهر سیالکوت ایالت پنجاب به دنیا آمد. در لاهور تحصیل کرد و سپس در کمبریج و مونیخ به مطالعه در فلسفه و حقوق پرداخت. سپس به لاهور بازگشت و به وکالت مشغول شد.اقبال معتقد است که روح قرآن با تعلیمات یونانی سازگاری ندارد و بسیاری از گرفتاریها از اعتماد به یونانیها ناشی شده است. تش...

زندگی‌نامه و دیوان کامل ←

متن شعر به نقل از گنجور.