پرش به محتوای اصلی
اقبال لاهوری اقبال لاهوری

پیام مشرق

بخش ۱۹۱ - تنهائی

به بحر رفتم و گفتم به موج بیتابی

همیشه در طلب استی چه مشکلی داری؟

هزار لولوی لالاست در گریبانت

درون سینه چو من گوهر دلی داری؟

تپید و از لب ساحل رمید و هیچ نگفت

به کوه رفتم و پرسیدم این چه بیدردیست؟

رسد بگوش تو آه و فغان غم زده ئی

اگر به سنگ تو لعلی ز قطرهٔ خونست

یکی در آبه سخن با من ستم زده ئی

بخود خزید و نفس در کشید و هیچ نگفت

ره دراز بریدم ز ماه پرسیدم

سفر نصیب ، نصیب تو منزلی است که نیست

جهان ز پرتو سیمای تو سمن زاری

فروغ داغ تو از جلوهٔ دلی است که نیست

سوی ستاره رقیبانه دید و هیچ نگفت

شدم بحضرت یزدان گذشتم از مه و مهر

که در جهان تو یک ذره آشنایم نیست

جهان تهی ز دل و مشت خاک من همه دل

چمن خوش است ولی درخور نوایم نیست

تبسمی بلب او رسید و هیچ نگفت

ادامه‌ی پیام مشرق

  1. بخش ۱۹۳ - عشقفکرم چو به جستجو قدم زد
  2. بخش ۱۹۴ - اگر خواهی حیات اندر خطر زیغزالی با غزالی درد دل گفت
  3. بخش ۱۹۵ - جهان عملهست این میکده و دعوت عام است اینجا
  4. بخش ۱۹۶ - زندگیپرسیدم از بلند نگاهی حیات چیست
  5. بخش ۱۹۷ - حکمت فرنگشنیدم که در پارس مرد گزین
  6. بخش ۱۹۸ - حور و شاعر در جواب نظم گوته موسوم به حور و شاعرحور:
  7. بخش ۱۹۹ - زندگی و عمل در جواب هاینه موسوم به «سؤالات»ساحلِ افتاده گفت گرچه بسی زیستم
  8. بخش ۲۰۰ - الملک ﷲطارق چو بر کناررهٔ اندلس سفینه سوخت
همه‌ی پیام مشرق ←

اقبال لاهوری درباره‌ی اقبال لاهوری

علامه محمد اقبال لاهوری در سال ١٨٧٣ میلادی در شهر سیالکوت ایالت پنجاب به دنیا آمد. در لاهور تحصیل کرد و سپس در کمبریج و مونیخ به مطالعه در فلسفه و حقوق پرداخت. سپس به لاهور بازگشت و به وکالت مشغول شد.اقبال معتقد است که روح قرآن با تعلیمات یونانی سازگاری ندارد و بسیاری از گرفتاریها از اعتماد به یونانیها ناشی شده است. تش...

زندگی‌نامه و دیوان کامل ←

متن شعر به نقل از گنجور.