پرش به محتوای اصلی
سید حسن غزنوی سید حسن غزنوی

قصاید

شمارهٔ ۲۰

هر نسیمی که به من بوی خراسان آرد

چون دم عیسی در کالبدم جان آرد

دل مجروح مرا مرهم راحت سازد

جان پر درد مرا مایه درمان آرد

گوئی از مجمر دل آه اویس قرنی

به محمد نفس حضرت رحمان آرد

بوی پیراهن یوسف که کند روشن چشم

باد گوئی که سوی پر غم کنعان آرد

یا سوی آدم سرگشته رفته ز بهشت

روح قدسی مدد روضه رضوان آرد

در نوا آیم چون بلبل مستی که صباش

خبر از ساغر می گون به گلستان آرد

جان بر افشانم صد ره چو یکی پروانه

که شبی پیش رخ شمع به پایان آرد

رقص درگیرم چون ذره که صبح صادق

نزد او مژده خورشید درافشان آرد

شادمان گردم چون دلشده ای کز زاریش

هم ملامتگر او وعده جانان آرد

هرچه گویم چه عجب از دم آن باد که او

عنبر از خاک ره موکب سلطان آرد

خسرو اعظم سلطان سلاطین سنجر

کانچه خواهد به ضرورت فلکش آن آرد

عکس رایش خوان هر نور که انجم بخشد

فیض جودش دان هر نقد که از که آن آرد

جام زر بارد چون دست به عشرت یازد

تیغ سر پاشد چون روی به میدان آرد

خاصگانش را بس هدیه که قیصر سازد

بندگانش را بس تحفه که خاقان آرد

زه زه ای شاه که از بهر کمان و تیرت

فلک از تیرو کمان ترکش و قربان آرد

بس که مه خرمن خود آب زند از نم ابر

تا شبی قدر ترا بوک بمهمان آرد

لاجوردیست حسامت که چو دشمن از بیم

کهربا گون شد از و بسد و مرجان آرد

ز آستین چون ید بیضا بنمائی گردون

دامن صبح ز غیرت به گریبان آرد

بهر تعویذ تو نشگفت که پی سر مست

ناخن شیر ژیان از بن دندان آرد

چون سر خصم تو کوبد فلک تافته گر

پای خایسک بسی بر سر سندان آرد

شاه سنجر به خط نور نویسد خورشید

چون زر از صلب عدم در رحم کان آرد

خسروا حاجتم این است که یزدان بکرم

بازم اندر کنف سایه یزدان آرد

به جلال تو که گردون همه عالم بر من

بی جمال تو همی تنگ چو زندان بارد

هیچ ابری نجهد از طرف نیشابور

که از این دیده به بغداد نه باران آرد

من ندارم طمع آنکه بجوید شاهم

یا حدیثم به زبان شکر افشان آرد

لیک در خاطرم آید که دبیر خاصه

نام این گمشده در اول دیوان آرد

در فشانم اگرم شاه ز پستی عراق

ابر کردار به بالای خراسان آرد

لا اری الهدهد اگر رنجه شود هدهد پیر

مژده تخت و عروسی به سلیمان آرد

چرخ دولابی چندان که سوی چاه زمین

رشته نور ز مهر و مه تابان آرد

بی مه و مهر و چه و رشته چنان باد ای شه

که خضر آب تو از چشمه حیوان آرد

حاسدت گرچه ادب نیست برآویخته باد

به همان رشته که از چاه زنخدان آرد

ادامه‌ی قصاید

  1. شمارهٔ ۲۲ - در مدح بهرام شاه و فرزند او خسرو شاه گویدخدای عز و جل با خدایگان آن کرد
  2. شمارهٔ ۲۳ - در این قصیده بهرام شاه را ستایدملک و دین شاهنشه از رای همایون پرورد
  3. شمارهٔ ۲۴ - در مدح بهرام شاه استهم اکنون باز نقاش طبیعی خامه بر گیرد
  4. شمارهٔ ۲۵ - در مدح سید اجل ذخرالدین ابوالقاسم زید بن حسن گویدجانا حدیث عشق چه گویی کجا رسد
  5. شمارهٔ ۲۶این منم یارب که چرخم سوی اختر می کشد
  6. شمارهٔ ۲۷روی تو به ماه آسمان ماند
  7. شمارهٔ ۲۸ - در مدح محمود بغراخان گویدوقت آن است که مستان طرب از سر گیرند
  8. شمارهٔ ۲۹ - و نیز در ستایش بهرام شاه گفته استچشمم چو بر سر گل و گلزار می‌رود
همه‌ی قصاید ←

سید حسن غزنوی درباره‌ی سید حسن غزنوی

حسن غزنوی (با نام کامل: اشرف‌الدین ابو محمد حسن بن محمد حسینی غزنوی (۵۳۵–۵۶۵ قمری)) مشهور به اشرف و با تخلص «حسن»، شاعر و واعظ سده ششم هجری است. اشرف الدین بخش عمده عمر خویش را به خدمتگزاری پادشاه غزنوی، بهرام‌شاه و نیز مدتی را هم به خدمت سلطان سنجر سلجوقی گذراند. وی در بیشتر قالب‌های شعری طبع‌آزمایی کرده و از معاصرین...

زندگی‌نامه و دیوان کامل ←

متن شعر به نقل از گنجور.