پرش به محتوای اصلی
سید حسن غزنوی سید حسن غزنوی

قصاید

شمارهٔ ۲۸ - در مدح محمود بغراخان گوید

وقت آن است که مستان طرب از سر گیرند

طره شب ز رخ روز همی برگیرند

مطربان را و ندیمان را آواز دهید

تا سماعی خوش و عیشی به نوا در گیرند

راویان هر نفسی تهنیتی نو خوانند

مطربان هر کرتی پرده دیگر گیرند

سر فریاد نداریم پگاه است هنوز

یک دو ابریشم شاید که فراتر گیرند

ساقیان گرم درآرند شراب گلگون

که نسیمش ز دم خرم مجمر گیرند

بزم را تازه تر از روضه رضوان دارند

باده را چاشنی از چشمه کوثر گیرند

ساقیانی و چگوئی و چگونه یارب

که می گلگون از جام معنبر گیرند

شاهدانی که بدان معنی اگرشان یابند

زاهدان هم به تبرک به بر اندر گیرند

قطره خون بود از خنجر ایشان مریخ

روز نصرت چو به کف قبضه خنجر گیرند

زهره در ساغرشان رقص کند همچو حباب

گاه عشرت چو به کف گوشه ساغر گیرند

بوسه ای از لبشان گر به مثل نقل کنی

بوسه را در نمک و پسته و شکر گیرند

دوستان نیز حریفانه در آیند به کار

وقت را یک دم بی مشغله در بر گیرند

رنگ در ساغر این باده احمر دارند

سنگ در شیشه این قبه اخضر گیرند

ترک این گنبد نه پوشش گردان گویند

کم این خانه بی روزن بی در گیرند

گوی امید ز چوگان فلک بربایند

توشه عمر ز دوران جهان بر گیرند

خوش و خرم بنشینند چو خاقان محمود

یاد اقبال شه عالم سنجر گیرند

دو فلک تخت که شان در عدد تاجوران

اول از خسرو و ثانی ز سکندر گیرند

که گمان برد که پیری و جوانی شب و روز

رایت رأی مبارک زمه و خور گیرند

یا که دانست که هرگز پدری و پسری

فر داود و سلیمان پیمبر گیرند

همه بیزارند از دین قلندر حاشا

که نه آسان جهان همچو قلندر گیرند

گر پدر بحر محیط است پسر عنبر اوست

ساحل بحر به بوی دم عنبر گیرند

ور پدر کوه عظیم است پسر گوهر اوست

خاتم از کوه نگیرند ز گوهر گیرند

ور پدر چرخ رفیع است پسر اختر اوست

تابش از چرخ نگیرند ز اختر گیرند

خه خه ای شاه زمانه که هزارت شمرند

هم به امر تو چو اندازه لشکر گیرند

زر زدن هست همه تاجوران را لیکن

نام محمود محمد همه در زر گیرند

صبح و شام ار چه شود روشن و تاریک از آن

تاج و چترت را در دیده و در سر گیرند

ملاء اعلی چون خطبه بنامت شنوند

هفت گردون را دو پایه منبر گیرند

منتت گاهی در ذمت خاقان بینند

خلعتت روزی بر قامت قیصر گیرند

حاسدان تو که شان عمر کم و حسرت بیش

گرچه نهمار جهان دیده و کشور گیرند

بندگانت را از کشتن ایشان چه شرف

ننگ بر بازان روزی که کبوتر گیرند

اندر آن رزم که گردان دل رستم یابند

اندر آن حال که مردان پی حیدر گیرند

آسمان آتش بیکار بتابد چو تنور

اختران از تف خون لعلی اخکر گیرند

باد تازی را بر عرصه خاکی رانند

آب هندی را در شعله آذر گیرند

تیغ ها صیقل خورشید سپرکش گردند

نیزه ها دامن گردون زره ور گیرند

گل رخها را از گلبن قامت چینند

مشک جان ها را از نافه پیکر گیرند

شخص ها سوی سر قارون همره طلبند

روح ها بر قدم عیسی رهبر گیرند

نای روئین سبک و کوس مسین برسرشان

نوحه و ناله چو ماتم زدگان در گیرند

آن زمان فتح و ظفر پیش دوند از چپ و راست

پس دو فتراک تو منصور و مظفر گیرند

چون به لشکر نگری موکب انجم رانند

چون جنیبت طلبی مقود صرصر گیرند

گه ز هندیت عمود فلق صبح کنند

گه ز خطیت قیاس خط محور گیرند

قدسیان بانگ بر آرند به تکبیر سبک

فتحنامت چو کبوتر همه در پر گیرند

شهریارا منم آن بحر که طبع و قلمم

آفرینش را در گوهر و در زر گیرند

مدح مسعود و غزلهای معزی را خلق

گرچه با آتش و با آب برابر گیرند

تازی و پارسی معجزم از باغ علوم

خشگ خاری است که در شاخ گل تر گیرند

روی در دزدند از شرم گر این آینه را

پیش آن دو صنم شاهد دلبر گیرند

گرچه خردم ملکا نام بزرگ از من خواه

که بط فربه از جره لاغر گیرند

گرچه درویش بود باز ولیکن شاهان

خوشترین وقتش در دست توانگر گیرند

تا جهانداران خاصه ز پی جانداری

بنده و چاکر شایسته و در خور گیرند

تو چنان بادی ای شاه که جاندارانت

از جهانداران صد بنده و چاکر گیرند

ادامه‌ی قصاید

  1. شمارهٔ ۳۰ - در مدح محمد منصور استعمری مرا هوای لهاوور بوده بود
  2. شمارهٔ ۳۱ - در مدح بهرام شاه هستباد آتش بار چون از روی دریا در شود
  3. شمارهٔ ۳۲ - در مدح سلطان سنجر گویدجهان را شاه فرخ پی چنین باید چنین باید
  4. شمارهٔ ۳۳ - در مدح قوام الدین حسن و بهرام شاه گویدرخش طرز گلستان می‌نماید
  5. شمارهٔ ۳۴ - ایضا در مدح بهرام شاه استیارب منم که بخت مرا باز در کشید
  6. شمارهٔ ۳۵ - ایضا در مدح بهرام شاه گفته استخه بنا میزد این جهان نگرید
  7. شمارهٔ ۳۶ - درمدح سلطان بهرام شاه غزنوی گویدهفته دیگر بسعی ابر مروارید بار
  8. شمارهٔ ۳۷ - ایضا در مدح بهرام شاه استیارب جهان بکامه بهرام شاه دار
همه‌ی قصاید ←

سید حسن غزنوی درباره‌ی سید حسن غزنوی

حسن غزنوی (با نام کامل: اشرف‌الدین ابو محمد حسن بن محمد حسینی غزنوی (۵۳۵–۵۶۵ قمری)) مشهور به اشرف و با تخلص «حسن»، شاعر و واعظ سده ششم هجری است. اشرف الدین بخش عمده عمر خویش را به خدمتگزاری پادشاه غزنوی، بهرام‌شاه و نیز مدتی را هم به خدمت سلطان سنجر سلجوقی گذراند. وی در بیشتر قالب‌های شعری طبع‌آزمایی کرده و از معاصرین...

زندگی‌نامه و دیوان کامل ←

متن شعر به نقل از گنجور.