پرش به محتوای اصلی
سید حسن غزنوی سید حسن غزنوی

قصاید

شمارهٔ ۲۷

روی تو به ماه آسمان ماند

قد تو به سرو بوستان ماند

گر سایه برگ گل فتد بر تو

بر عارض نازکت نشان ماند

وقتی که رخ تو پرده بر گیرد

از شرم نه گل نه گلستان ماند

طاوس ملایکه ز نو شاید

گر چون عنقا در آشیان ماند

جان تعبیه در لب تو کرد ایزد

زان چون دهنت همی نهان ماند

دلتنگ نیم اگر چه دل تنگ است

کاخر دل من بدان دهان ماند

روزی گذرد ز هجر تو سالی

بی چاره حسن چسان جوان ماند

بیکار مباش من بحل کردم

بد کن که ز نیکوان همان ماند

درهم شده و شکسته و خسته

خون گشته دلم بناردان ماند

بیدادیهای آسمان بر من

تو بر تو هم به آسمان ماند

گویند ز زعفران چنان خندد

مردم که به برگ ارغوان ماند

خندید اینک چو ارغوان اشکم

زیرا که رخم به زعفران ماند

پاداش وفای من جفا کردی

اکنون ز تو پرسم این بدان ماند

در چشم من آی تا تو هم بینی

جسمی که به صد هزار جان ماند

بی از تو جهان مباد و خود بی تو

افسوس بود اگر جهان ماند

خوبی صنما چو ابر تابستان

گر ماند دیر یک زمان ماند

حسن تو که دولت خدا داد است

با ذکر حسن که جاودان ماند

چرخی که مطالع جلالش را

چشم فرقد به دیدبان ماند

شمسی که اشارت ضمیرش را

صبح صادق به ترجمان ماند

گر برگ و نوا نیابد از خلقش

گلبن بی رنگ و بی روان ماند

در سایه عدل و سایه امنش

آهو از شیر در امان ماند

بیداری عدل بین که توزی را

ماه شب رو به پاسبان ماند

یک رویه چنین که اوست تا صد بیش

در بندگی خدایگان ماند

ای آنکه ز جرعه سخای تو

تا حشر امید سرگردان ماند

این حقه مهره باز نورانی

از رای تو قمره؟ رایگان ماند

رأی تو هزار چشم دارد لیک

هر چشم به چشمه سنان ماند

از سیم و زرت عجایبی باشد

گر نفس حیات در میان ماند

با جود تو سنگ و لعل بی حقی

کز خاک سیه به دست کان ماند

پیرایه بریده و شده بی برگ

خصم تو چو شاخ در خزان ماند

گر دست همای شیر پروردش

کاخر ز سگی چو استخوان ماند

تا دایر نعش چون سهی باخود

از مرکز ملک برکران ماند

ای آنکه به ناز دولتت پرورد

زان بر تو به ناز و مهربان ماند

پیش گل روی تو ز دم دستان

تا زین دستان چه داستان ماند

نظمی کردم که خلق را دائم

چون گوهر تیغ در زبان ماند

زین گوهر آبدار آتش کان

آب و آتش در امتحان ماند

تا غره مه ز مهر زرین تیغ

بر چرخ به سیمگون کمان ماند

بادا مه و مهر چون زر و سیمت

تا از تو امید شادمان ماند

جاهت که کشیده بر فلک دامن

تا دامن آخر الزمان ماند

ادامه‌ی قصاید

  1. شمارهٔ ۲۹ - و نیز در ستایش بهرام شاه گفته استچشمم چو بر سر گل و گلزار می‌رود
  2. شمارهٔ ۳۰ - در مدح محمد منصور استعمری مرا هوای لهاوور بوده بود
  3. شمارهٔ ۳۱ - در مدح بهرام شاه هستباد آتش بار چون از روی دریا در شود
  4. شمارهٔ ۳۲ - در مدح سلطان سنجر گویدجهان را شاه فرخ پی چنین باید چنین باید
  5. شمارهٔ ۳۳ - در مدح قوام الدین حسن و بهرام شاه گویدرخش طرز گلستان می‌نماید
  6. شمارهٔ ۳۴ - ایضا در مدح بهرام شاه استیارب منم که بخت مرا باز در کشید
  7. شمارهٔ ۳۵ - ایضا در مدح بهرام شاه گفته استخه بنا میزد این جهان نگرید
  8. شمارهٔ ۳۶ - درمدح سلطان بهرام شاه غزنوی گویدهفته دیگر بسعی ابر مروارید بار
همه‌ی قصاید ←

سید حسن غزنوی درباره‌ی سید حسن غزنوی

حسن غزنوی (با نام کامل: اشرف‌الدین ابو محمد حسن بن محمد حسینی غزنوی (۵۳۵–۵۶۵ قمری)) مشهور به اشرف و با تخلص «حسن»، شاعر و واعظ سده ششم هجری است. اشرف الدین بخش عمده عمر خویش را به خدمتگزاری پادشاه غزنوی، بهرام‌شاه و نیز مدتی را هم به خدمت سلطان سنجر سلجوقی گذراند. وی در بیشتر قالب‌های شعری طبع‌آزمایی کرده و از معاصرین...

زندگی‌نامه و دیوان کامل ←

متن شعر به نقل از گنجور.