پرش به محتوای اصلی
سید حسن غزنوی سید حسن غزنوی

قصاید

شمارهٔ ۲۹ - و نیز در ستایش بهرام شاه گفته است

چشمم چو بر سر گل و گلزار می‌رود

اندیشه در پی دل و دلدار می‌رود

در وقت نوبهار سوی جلوه‌گاه گل

از خار کمتر است که بی‌یار می‌رود

در گلستان هر آنکه رود بی‌جمال دوست

بالله که بهر سرزنش خار می‌رود

جانا بیار باده که مرغان باغ را

بی‌جام بر سماع تهی بار می‌رود

هر روز لشکر گل رعنا همی‌رسد

هر شب سپاه نرگس عیّار می‌رود

با جامه دریده پر خون گل از درخت

نزدیک خلق شاه به زنهار می‌رود

رخسار گل به رنگ حکایت همی‌کند

آن ظلم‌ها کز آن گل‌رخسار می‌رود

بوی گل و شکوفه نگر همچو خلق شاه

تا گلشن شکفته دَوّار می‌رود

دارد قبا و چار پری یاسمن مگر

چون بندگان خسرو دیندار می‌رود

عالی همای همت او بین که بی‌حجاب

تا آسمان به جعفر طَیّار می‌رود

بهرام شاه که هست او ملک ولیک

بر بندگان خویش ملک‌وار می‌رود

از لشکرش غبار به افلاک می‌رسد

وز موکبش خروش به کهسار می‌رود

از فخر مدح اوست که اشعار می‌پرد

وز یمن نام اوست که دینار می‌رود

سیم شکوفه و زر گل گرچه نقد شد

بی‌ارتسام نامش دشوار می‌رود

حَزم طلیعه‌دارش گرد زمین چو چرخ

با صدهزار دیدهٔ هشدار می‌رود

جود گزاف کارش پیش امل چو بخت

با صدهزار دست گهربار می‌رود

پیش مضای رای و علو محل او

مه باژگونه، چرخ نگونسار می‌رود

عالم چو زان او شد دولت چه گفت؟ گفت:

یارب چه خوش سزا به سزاوار می‌رود

ای خسروی که ابر ز جودت عروس‌وار

با عقدهای لؤلؤ شهوار می‌رود

از کوشش تو فتنه سبکبار می‌جهد

وز بخشش تو آز گرانبار می‌رود

چرخ حرون اگر چه عنان خلق را نداد

زیر رکاب امر تو رهوار می‌رود

از عمر حاسدان تو مانده است اندکی

وین فال بر زبان‌ها بسیار می‌رود

خورشید عجبشان نگشاید نقاب از آن

چون سایه روی بسته به دیوار می‌رود

شاها ثنای تو چو برون آید از لبم

گویی صبا ز طبله عطار می‌رود

بشکفت جانم از تو و هردم نسیم آن

تا روضهٔ محمد مختار می‌رود

در پیش نظم بنده بسنجد از آنکه هست

سنجیده گوهری که چو طیّار می‌رود

کاری‌ست بس بزرگ ثنای تو و نرفت

هرگز چنانکه پیش من این کار می‌رود

سهل است اگر نیافت حسودی سزای خویش

کو هم به بخت خویش به بازار می‌رود

کار سپهر دایره کردار همچو او

پیچیده می‌نماید و هموار می‌رود

تا تیغ آفتاب چو روشنگری مقیم

بر روی چرخ آینه‌کردار می‌رود

جود تو باد صیقل آینه امید

تا هر زمان ز رویش زنگار می‌رود

ادامه‌ی قصاید

  1. شمارهٔ ۳۱ - در مدح بهرام شاه هستباد آتش بار چون از روی دریا در شود
  2. شمارهٔ ۳۲ - در مدح سلطان سنجر گویدجهان را شاه فرخ پی چنین باید چنین باید
  3. شمارهٔ ۳۳ - در مدح قوام الدین حسن و بهرام شاه گویدرخش طرز گلستان می‌نماید
  4. شمارهٔ ۳۴ - ایضا در مدح بهرام شاه استیارب منم که بخت مرا باز در کشید
  5. شمارهٔ ۳۵ - ایضا در مدح بهرام شاه گفته استخه بنا میزد این جهان نگرید
  6. شمارهٔ ۳۶ - درمدح سلطان بهرام شاه غزنوی گویدهفته دیگر بسعی ابر مروارید بار
  7. شمارهٔ ۳۷ - ایضا در مدح بهرام شاه استیارب جهان بکامه بهرام شاه دار
  8. شمارهٔ ۳۸ - در تهنیت صحت ملکزاده خسروشاه گویدای بخت بده مژده که برخاست به یکبار
همه‌ی قصاید ←

سید حسن غزنوی درباره‌ی سید حسن غزنوی

حسن غزنوی (با نام کامل: اشرف‌الدین ابو محمد حسن بن محمد حسینی غزنوی (۵۳۵–۵۶۵ قمری)) مشهور به اشرف و با تخلص «حسن»، شاعر و واعظ سده ششم هجری است. اشرف الدین بخش عمده عمر خویش را به خدمتگزاری پادشاه غزنوی، بهرام‌شاه و نیز مدتی را هم به خدمت سلطان سنجر سلجوقی گذراند. وی در بیشتر قالب‌های شعری طبع‌آزمایی کرده و از معاصرین...

زندگی‌نامه و دیوان کامل ←

متن شعر به نقل از گنجور.