پرش به محتوای اصلی
قوامی رازی قوامی رازی

دیوان اشعار

شمارهٔ ۴ - در مدح امیری صاحب طرف و اظهار گله و تقاضای صله

ای بزرگی که در آفاق تو را دیگر نیست

وز همه عالم چون گوهر تو گوهر نیست

بی جوار در تو مرد درم را زر نیست

بی وجود کف تو مرغ کرم را پر نیست

گر فلک خوانمت از جاه روا باشد از آنک

هفت عضو تو تو را کمتر هفت اختر نیست

پادشاهی تو بلاقاعده افسر و تخت

تخت تو جز فلک و افسر تو جز خور نیست

نه بدان نیست تو را افسر زر از بر سر

که ز فطرت چو ملوک از در افسر سر نیست

در همه دنیا چندان که همی در نگرم

به سر تو که تو را درخور سرافسرنیست

ماه نو طوق زر توست و فلک مرکب تو

زیر رانت چه اگر اسب به طوق زرنیست

سایه ایزدی و دبدبه دولت هست

چترت ار بر ز برو نوبتت ار بر در نیست

بر همه صحن فلک چون اثر خاطر تو

قمر زهره دل و شمس عطارد فرنیست

در همه سطح زمین چون هنر خامه تو

باد خاکی گهر و آتش آب آور نیست

گرچه صاحب طرفی بر همه شاهان شرفی

همه کس داند و اندیشه بدین اندر نیست

در مثل هست که اشراف بر اطراف بوند

شبهه خصم تو را حجت از ین بهتر نیست

اینک این بنده قوامی که ثناگستر توست

دست جود تو برو گرچه عطا گستر نیست

هست معلوم ندیم تو شجاع الدین را

که به هنگام سخن به ز منت چاکر نیست

ناصحی گوید ور نیز نگوید دانی

که آخر این شعر من از شعر کسی کمتر نیست

بر سپهرت به گه بزم مرا باری هست

زحل مویه گر ار زهره خنیاگر نیست

هر کسی پشته هیزم کشد از بیشه تو

زآتشت ما را یک مشته خاکستر نیست

ریش مالان کرده مدح تو تا کی گویم

که اندر اصطبل تو بدبخت تر از من خر نیست

هست دیوان مرا مدح تو در خور گرچه

سرو ریش من دیوانه تو را درخور نیست

از پی شکر تو همچون صدف و نی همه وقت

در دل و در دهنم جز گهر و شکر نیست

گفتی اسبی دهمت تا تو سوارش باشی

که مرا جنس بسی هست ولیکن زر نیست

گاوریشا که من ابله خر خواهم برد

کم از آن اسب کنون هم لگد استر نیست

پرس احوال رهی را ز وجیه الدوله

تا تو را گوید اگر قول منت باور نیست

چشم دارم که زبهر دل من خواجه وجیه

خورد اندوه اگر هیچ کس انده خور نیست

ننگ شهری شده ام تا که به هنگام سخا

با عمر هست را دیده و با چاکر نیست

گر عمر را ز تو خلعت رسد انصاف بده

آخر این شعر من از شعر عمر کمتر نیست

ادامه‌ی دیوان اشعار

  1. شمارهٔ ۶ - در مدح امیری امین الملک لقبای شده صدر ملک در خور تو
  2. شمارهٔ ۷ - در مرثیت امام زاده گفتهمیر امام زاده که چون او نیافرید
  3. شمارهٔ ۸ - این ابیات را وقتی که از نردبان افتاده و پایش شکسته برای بعضی از دوستان خود فرستاده و شکایت از درد پا و اظهار ملال از فراق آن دوست کردهدور از جمال جاه تو ای صدر ارجمند
  4. شمارهٔ ۹ - گویا در مدح منتجب الدین حسین بن ابی سعد ورامینی گفتهآنکه دولت بنده ایام اوست
  5. شمارهٔ ۱۰ای ز رفعت رشگ و درد آسمان
  6. شمارهٔ ۱۱مرکب اقبال را زین کرده‌ای
  7. شمارهٔ ۱۲دولتت گر نیک ننوازد مرا
  8. شمارهٔ ۱۳ - قوامی در حق عمادی گوید«ای قوامی هر که چون تو نانباست
همه‌ی دیوان اشعار ←

قوامی رازی درباره‌ی قوامی رازی

شرف‌الشعراء امیر بدرالدّین قوامی خبّاز رازی از شاعران معروف نیمه‌ی اول قرن ششم هجری است که به مواعظ حکم و مناقب خاندان رسالت شهرت دارد. لقب «خبّاز» او از آن جهت رایج بود که در اوایل، نانوایی می‌کرد، و دکان خبّازی داشته‌است و تخلّص او به «قوامی» به جهت نام «قوام‌الدّین طغرایی» که ممدوح او بوده، گرفته شده است. قوامی از...

زندگی‌نامه و دیوان کامل ←

متن شعر به نقل از گنجور.