پرش به محتوای اصلی
غالب دهلوی غالب دهلوی

غزلیات

شمارهٔ ۱۴۴

گویم سخنی گرچه شنیدن نشناسد

صبحی ست شبم را که دمیدن نشناسد

از بند چه بگشاید و از دام چه خیزد؟

ماییم و غزالی که رمیدن نشناسد

گوهر چه شکایت کند از بی سر و پایی

ماییم و سرشکی که چکیدن نشناسد

ساقی چه شگرفی کند و باده چه تندی

خون باد دماغی که رسیدن نشناسد

ما لذت دیدار ز پیغام گرفتیم

مشتاق تو دیدن ز شنیدن نشناسد

بی پرده شو از ناز و میندیش که ما را

چون آینه چشمی ست که دیدن نشناسد

بینم چه بلا بر سر جیب و کفن آرد

دستی که به جز خامه دریدن نشناسد

پیوسته روان از مژه خون جگرستم

رنگی ست رخم را که پریدن نشناسد

شوقم می گلگون به سبو می زند امشب

پیمانه ز ساقی طلبیدن نشناسد

با لذت اندوه تو در ساخته غالب

گویی همه دل گشت و تپیدن نشناسد

ادامه‌ی غزلیات

  1. شمارهٔ ۱۴۶نیست وقتی که به ما کاهشی از غم نرسد
  2. شمارهٔ ۱۴۷هر ذره را فلک به زمین‌بوس می‌رسد
  3. شمارهٔ ۱۴۸ز رشک ست این که در عشق آرزوی مردنم باشد
  4. شمارهٔ ۱۴۹ترا گویند عاشق دشمنی آری چنین باشد
  5. شمارهٔ ۱۵۰به ره با نقش پای خویشم از غیرت سری باشد
  6. شمارهٔ ۱۵۱تا چند بلهوس می و عاشق ستم کشد
  7. شمارهٔ ۱۵۲شوخی چشم حبیب فتنه ایام شد
  8. شمارهٔ ۱۵۳دل اسباب طرب گم کرده در بند غم نان شد
همه‌ی غزلیات ←

غالب دهلوی درباره‌ی غالب دهلوی

میرزا اسدالله بیگ خان، مشهور به میرزا غالب یا غالِب دِهلَوی از شاعران و نویسندگان پارسی‌گوی و اردونویس سدهٔ سیزدهم هجری در شبه‌قاره هند بود. نیاکان غالب از مرزبان‌زادگان و کشاورزان سمرقند و ترک‌زبان بوده‌اند که بعداً به هندوستان آمدند. غالب در چامه سرودن پیرو سبک هندی و مکتب وقوع بود. او در نوشته‌های خود از واژه‌های...

زندگی‌نامه و دیوان کامل ←

متن شعر به نقل از گنجور.