پرش به محتوای اصلی
فروغی بسطامی فروغی بسطامی

غزلیات

غزل شمارهٔ ۳۰۸

تا شکن زلف توست سلسله جنبان دل

جمع نخواهد شدن حال پریشان دل

شوق تو در هم شکست پنجهٔ شاهین صبر

عشق تو لشکر کشید بر سر سلطان دل

هم خط نوخیز تو سبزه گل‌زار جان

هم لب جان بخش تو چشمهٔ حیوان دل

کار من آمد به جان از ستم پاسبان

رفتم از آن آستان جان تو و جان دل

چاره هر درد را خلق به درمان کنند

درد تو را کرده عشق مایهٔ درمان دل

گرچه صبوری خوش است در همه کاری ولی

کردن صبر از رخت کی شود امکان دل

دل به تو بربست عهد، کز سر جان بگذرد

جان گران مایه رفت بر سر پیمان دل

در طلب چشم تو دور به آخر رسید

آه که آن هم نشد حاصل دوران دل

رشتهٔ عقلم گسیخت بر سر سودای عشق

گوهر اشکم بریخت بر در دکان دل

سوزن فکرت شکست، رشتهٔ طاقت گسیخت

بس که ز نو دوختم چاک گریبان دل

عمر فروغی گذشت، کام دل آخر نیافت

گر تو مراد دلی وای ز حرمان دل

ادامه‌ی غزلیات

  1. غزل شمارهٔ ۳۱۰در عالم عشق تو نه کفر است و نه اسلام
  2. غزل شمارهٔ ۳۱۱من خراب نگه نرگس شهلای توام
  3. غزل شمارهٔ ۳۱۲پرده بگشای که من سوختهٔ روی توام
  4. غزل شمارهٔ ۳۱۳تا به در میکده جا کرده‌ام
  5. غزل شمارهٔ ۳۱۴دست در حلقهٔ آن جعد چلیپا زده‌ام
  6. غزل شمارهٔ ۳۱۵تا با تو آرمیده‌ام از خود رمیده‌ام
  7. غزل شمارهٔ ۳۱۶عمر گذشت، وز رخش سیر نشد نظاره‌ام
  8. غزل شمارهٔ ۳۱۷آن که به دیوانگی در غمش افسانه‌ام
همه‌ی غزلیات ←

فروغی بسطامی درباره‌ی فروغی بسطامی

میرزا عباس فروغی بسطامی غزلسرای بزرگ دوران قاجار در سال ۱۲۱۳ هجری قمری در کربلا زاده شد. بعد از فوت پدر به ایران آمد و نزد عموی خود دوستعلیخان به مازندران رفت. او ابتدا «مسکین» تخلص می‌کرد ولی پس از ورود به دستگاه شجاع‌السلطنه، تخلص خود را به نام فروغ‌الدوله از فرزندان او به «فروغی» تغییر داد. در غزلسرایی شیوهٔ سعدی را...

زندگی‌نامه و دیوان کامل ←

متن شعر به نقل از گنجور.