پرش به محتوای اصلی
فروغی بسطامی فروغی بسطامی

غزلیات

غزل شمارهٔ ۲۶۳

هر جا که به طنازی، آن سرو روان آید

دل بر سر دل ریزد، جان از پی جان آید

حسرت نبرد عاشق جز بر دل مشتاقی

کز رهگذر خوبان حسرت نگران آید

شهری به ره آن مه، خون در دل و جان بر لب

فریاد که از دستش یک شهر به جان آید

هرگز نتوان رفتن بیرون ز کمین گاهی

کان ترک شکارافکن با تیر و کمان آید

باید که تنم گردد چون موی به باریکی

شاید به کنار من آن موی میان آید

مشکل ز وجود من ماند اثری باقی

وقتی که به سر رفتم آن جان جهان آید

آنجا که تو بنشینی، خلقی به فغان خیزد

وانجا که تو برخیزی، شهری به امان آید

ترسم ندهی راهم در صحن گلستانت

تا تازه بهارت را آسیب خزان آید

اندوه نمی‌ماند در عشق فروغی را

هر گه به دل تنگش آن تنگ دهان آید

ادامه‌ی غزلیات

  1. غزل شمارهٔ ۲۶۵دل به حسرت ز سر کوی کسی می‌آید
  2. غزل شمارهٔ ۲۶۶گر به کاری نزنم دست به جز عشق تو شاید
  3. غزل شمارهٔ ۲۶۷به امیدی که وفا خواهم دید
  4. غزل شمارهٔ ۲۶۸هر کس که دید روی تو آهی ز جان کشید
  5. غزل شمارهٔ ۲۶۹گر در آید شب عید از درم آن صبح امید
  6. غزل شمارهٔ ۲۷۰بگشا به تبسم لب شیرین شکربار
  7. غزل شمارهٔ ۲۷۱ای ز رخت صبح و شام کاسته شمس و قمر
  8. غزل شمارهٔ ۲۷۲منت خدای را که خداوند بی‌نیاز
همه‌ی غزلیات ←

فروغی بسطامی درباره‌ی فروغی بسطامی

میرزا عباس فروغی بسطامی غزلسرای بزرگ دوران قاجار در سال ۱۲۱۳ هجری قمری در کربلا زاده شد. بعد از فوت پدر به ایران آمد و نزد عموی خود دوستعلیخان به مازندران رفت. او ابتدا «مسکین» تخلص می‌کرد ولی پس از ورود به دستگاه شجاع‌السلطنه، تخلص خود را به نام فروغ‌الدوله از فرزندان او به «فروغی» تغییر داد. در غزلسرایی شیوهٔ سعدی را...

زندگی‌نامه و دیوان کامل ←

متن شعر به نقل از گنجور.