پرش به محتوای اصلی
فروغی بسطامی فروغی بسطامی

غزلیات

غزل شمارهٔ ۲۴۴

ای خنده تو راهزن کاروان قند

ما نیش عشق خورده و لعل تو نوشخند

برخاست نیشکر که ز قد تو دم زند

از هم جدا جدا شد و ببریده بندبند

مردم سپند بر سر آتش نهند و تو

آتش زدی به عالم از آن خال چون سپند

ماهی ندیده‌ام چو تو در چارسوی حسن

خودرای و خودنما، خودآرای خودپسند

بالا گرفت آه من از شمع قد تو

چون شعله‌ای که از سر آتش شود بلند

من مو به مو جراحت و جعد تو مشک بو

تو سر به سر ملاحت من خسته گزند

چشم از فراق روی تو در گریه تا به کی

دل ز اشتیاق موی تو در مویه تا به چند

عشاق را کشیده‌ای از زلف چین به چین

آفاق را گرفته‌ای از خم به خم کمند

جمعی اسیر آن سر زلفین تاب دار

شهری شهید آن خم ابروی تیغ بند

بیرون نمی‌رود غم لیلی به هیچ روی

عاقل نمی‌شود دل مجنون به هیچ بند

بر آن دو زلف دست فروغی نمی‌رسد

بی همت بلند خداوند هوشمند

ادامه‌ی غزلیات

  1. غزل شمارهٔ ۲۴۶هر که را که بخت، دیده می‌دهد، در رخ تو بیننده می‌کند
  2. غزل شمارهٔ ۲۴۷آتش‌زدگان ستم آب از تو نخواهند
  3. غزل شمارهٔ ۲۴۸گر ز غلامیش نشانت دهند
  4. غزل شمارهٔ ۲۴۹عاشقی کز خون دل جام شرابش می‌دهند
  5. غزل شمارهٔ ۲۵۰هر که را کار بدان چشم دل آزار بود
  6. غزل شمارهٔ ۲۵۱دل دیوانهٔ من قابل زنجیر نبود
  7. غزل شمارهٔ ۲۵۲شب که در حلقهٔ ما زلف دل‌آرام نبود
  8. غزل شمارهٔ ۲۵۳مانع رفتن به جز مهر و وفای من نبود
همه‌ی غزلیات ←

فروغی بسطامی درباره‌ی فروغی بسطامی

میرزا عباس فروغی بسطامی غزلسرای بزرگ دوران قاجار در سال ۱۲۱۳ هجری قمری در کربلا زاده شد. بعد از فوت پدر به ایران آمد و نزد عموی خود دوستعلیخان به مازندران رفت. او ابتدا «مسکین» تخلص می‌کرد ولی پس از ورود به دستگاه شجاع‌السلطنه، تخلص خود را به نام فروغ‌الدوله از فرزندان او به «فروغی» تغییر داد. در غزلسرایی شیوهٔ سعدی را...

زندگی‌نامه و دیوان کامل ←

متن شعر به نقل از گنجور.