پرش به محتوای اصلی
فروغی بسطامی فروغی بسطامی

غزلیات

غزل شمارهٔ ۱۵۱

تا سوی من آن چشم سیه را نگه افتاد

از یک نگهش دل به بلایی سیه افتاد

من بندهٔ آن خواجه که با مژدهٔ عفوش

هر بنده که بر خواست به فکر گنه افتاد

گردید امید دلم از ذوق فراموش

هرگه که مرا دیده به امیدگه افتاد

صد بار دل افتاد در آن چاه زنخدان

یک بار اگر یوسف کنعان به چه افتاد

از دست جفای تو شکایت نتوان کرد

مسکین چه کند کار چو با پادشه افتاد

دل از صف مژگان تو بیرون نبرد جان

مانند شکاری که بر جرگ سپه افتاد

در مرحلهٔ عشق تو ای سرو قباپوش

چندان بدویدیم که از سر کله افتاد

ز امید نگاهی که به حالش نفکندی

دردا که مریض تو به حال تبه افتاد

آنجا که فروغ مه من یافت فروغی

خورشید فروغی است که بر خاک ره افتاد

ادامه‌ی غزلیات

  1. غزل شمارهٔ ۱۵۳لعل تو به سر چشمهٔ زمزم نتوان داد
  2. غزل شمارهٔ ۱۵۴روزی که خدا کام دل تنگ دلان داد
  3. غزل شمارهٔ ۱۵۵مصوری که تو را چین زلف مشکین داد
  4. غزل شمارهٔ ۱۵۶همان که چشم تو را طرز دل‌ربایی داد
  5. غزل شمارهٔ ۱۵۷مشاطه تا به روی تو زلف دوتا نهاد
  6. غزل شمارهٔ ۱۵۸ای کاش پی قتل من آن سیم تن افتد
  7. غزل شمارهٔ ۱۵۹هر سر که به سودای خط و خال تو افتد
  8. غزل شمارهٔ ۱۶۰فرخنده شکاری که ز پیکان تو افتد
همه‌ی غزلیات ←

فروغی بسطامی درباره‌ی فروغی بسطامی

میرزا عباس فروغی بسطامی غزلسرای بزرگ دوران قاجار در سال ۱۲۱۳ هجری قمری در کربلا زاده شد. بعد از فوت پدر به ایران آمد و نزد عموی خود دوستعلیخان به مازندران رفت. او ابتدا «مسکین» تخلص می‌کرد ولی پس از ورود به دستگاه شجاع‌السلطنه، تخلص خود را به نام فروغ‌الدوله از فرزندان او به «فروغی» تغییر داد. در غزلسرایی شیوهٔ سعدی را...

زندگی‌نامه و دیوان کامل ←

متن شعر به نقل از گنجور.