پرش به محتوای اصلی
فیض کاشانی فیض کاشانی

غزلیات

شمارهٔ ۱۴۱

بسی شوق تو در دل هست و می‌‏دانم که می‌‏دانی

که هم نادیده می‏‌بینی و هم ننوشته می‏‌خوانی

نداند قدر تو سنّی که از اوهام بیرونی

نبیند چشم نابینا خصوص اسرار پنهانی

ملک در سجده آدم زمین بوسید و نیت کرد

که در حسن تو چیزی یافت پیش از طور انسانی

بسی سرگشته‏‌اند این فرقهٔ حق در فراق تو

مباد این جمع را یا رب غم از باد پریشانی‏

ز حق امّید می‌‏دارم که بردارد حجاب از راه

دری از غیب بگشاید برون آیم ز حیرانی

ز یمن مقدمش معمور گردد سر به سر عالم

نماند هیچ جا ویران مگر اقلیم ویرانی

نماند یک دل خسته نماند یک در بسته

مخور اندوه و شادی کن گره بگشا ز پیشانی

شب هجرانش آخر روز وصلی در عقب دارد

بکن ای فیض دشواری به یاد عهد آسانی

ادامه‌ی غزلیات

  1. شمارهٔ ۱۴۳گر از روشِ حافظ و قرآن به در آیی
  2. شمارهٔ ۱۴۴نامحرمان بسازید با جاهلی و پستی!
  3. شمارهٔ ۱۴۵ای قصه بهشت ز کویت حکایتی
  4. شمارهٔ ۱۴۶ای پادشه خوبان داد از غم تنهائی
  5. شمارهٔ ۱۴۷ای که حرمانی ما را تو روا می‏‌داری
  6. شمارهٔ ۱۴۸سلامی چو بوی خوش آشنائی
  7. شمارهٔ ۱۴۹در طلعت تو پیدا انوار پادشاهی
  8. شمارهٔ ۱۵۰یا من اشتد فیک اهوائی
همه‌ی غزلیات ←

فیض کاشانی درباره‌ی فیض کاشانی

ملا محمد محسن فیض کاشانی شاعر قرن یازدهم و معاصر با شاه عباس دوم بوده است. او در سال ۱۰۰۷ هجری قمری در کاشان متولد شد و پس از پایان مقدمات علوم و دانشهای زمان خویش به شیراز رفت و به حلقهٔ شاگردان ملاصدرا پیوست و سرانجام با دختر وی ازدواج نمود. وی از علمای بزرگ عهد خویش محسوب می‌شده و تألیفاتی در علوم عقلیه و نقلیه و...

زندگی‌نامه و دیوان کامل ←

متن شعر به نقل از گنجور.