پرش به محتوای اصلی
فیض کاشانی فیض کاشانی

قصاید

تماس آدم با حوا

آدم چو دید صورت زیبای دلفریب

در خویش یافت جانب او میل و اشتها!

گفتا که کیستی تو چنین بهر چیستی؟

گفتا که آفریده حقّم کما تری‏

گفت ای خدای این چه جمال است و این چه حسن؟

در روی او چو می‏نگرم می‏روم ز جا!

گفتش خدای بنده‏ ای از بندگان ماست

خواهی که مونس تو بود خِطبه کن ز ما

پس خِطبه کرد و خِطبه خدا خواند و عقد کرد

کابین قرار داد که آموزدش هدا

پس روی کرد جانب حوا ز روی مهر

گفتا بیا به پیش من ای ماه دلربا

از حق ندا رسید که برخیز ای صفی

رو جانب صفیه چنین است امر ما

گفتا که خیر، چون شود این گر تو طالبی!

برخیز خود ز جای و به نزدیک ما بیا!!

برخاست آدم و سوی حوا روانه شد

با او زفاف کرد به ما شاء کیف شا!

ادامه‌ی قصاید

  1. درخت ممنوع درخت علم بودآدم چو دید مکرمت و سجده و بهشت
  2. درخت علم مخصوص اهلبیت عصمت بودآدم ز حسن و بهجت آن در شگفت ماند
  3. عظمت مقام ائمه هدى (ع)آدم ز رشک کرد تمنای علمشان
  4. آدم فریب ابلیس نخوردابلیس دید کآدم خاکی بزرگ شد
  5. نزدیک شدن حوا به درخت ممنوعمأیوس شد ز آدم و شد سوی زوجه‏‌اش
  6. حوا فریب خورد و آدم را فریب داد؟حوا چو دید ایمنی راه و رفع منع
  7. تبعید آدم و حوا از بهشت‏امر آمد از جناب الهی که اهبِطوُا
  8. پنج نور مقدس وسیله تقرب به خداستآمد ندا که ما به تو گفتیم پیش از این
همه‌ی قصاید ←

فیض کاشانی درباره‌ی فیض کاشانی

ملا محمد محسن فیض کاشانی شاعر قرن یازدهم و معاصر با شاه عباس دوم بوده است. او در سال ۱۰۰۷ هجری قمری در کاشان متولد شد و پس از پایان مقدمات علوم و دانشهای زمان خویش به شیراز رفت و به حلقهٔ شاگردان ملاصدرا پیوست و سرانجام با دختر وی ازدواج نمود. وی از علمای بزرگ عهد خویش محسوب می‌شده و تألیفاتی در علوم عقلیه و نقلیه و...

زندگی‌نامه و دیوان کامل ←

متن شعر به نقل از گنجور.