پرش به محتوای اصلی
فیض کاشانی فیض کاشانی

قصاید

درباره خلقت حضرت آدم‏

چون نوبت وجود به ابدان ما رسید

این کار ز آفرینش آدم شد ابتدا

پروردگار سوی ملائک خطاب کرد:

خواهم یکی خلیفه کنم در زمین به پا

گفتند ای علیم حکیم بزرگوار

تسبیح می‏کنیم تو را صبح و شام ما

در خلق آدم است چه حکمت که در زمین

کارش به جز فساد نه و ریزش دما

گفتا که اعتراض، شما را نمی‏رسد

جز ما خبر ندارد از اسرار کار ما

مشتی ز خاک سوی من آرید از زمین

تا ز آب و گل کنم جسد آدمی به پا

رفتند سوی خاک و ربودند از آن کفی

با گیر و دار و محنت و با چند ماجرا

کردش به دست خویش چهل صبحدم خمیر

تا قابل حیات شد و مسکن قوا

قالب چو شد تمام و در او نفخ روح شد

زد عطسه‌‏ای و گفت: لک الحمد ربنا!

ادامه‌ی قصاید

  1. تماس آدم با حواآدم چو دید صورت زیبای دلفریب
  2. نهى از خوردن میوه درخت ممنوع‏پس از جناب قدس رسیدش بشارتی
  3. درخت ممنوع درخت علم بودآدم چو دید مکرمت و سجده و بهشت
  4. درخت علم مخصوص اهلبیت عصمت بودآدم ز حسن و بهجت آن در شگفت ماند
  5. عظمت مقام ائمه هدى (ع)آدم ز رشک کرد تمنای علمشان
  6. آدم فریب ابلیس نخوردابلیس دید کآدم خاکی بزرگ شد
  7. نزدیک شدن حوا به درخت ممنوعمأیوس شد ز آدم و شد سوی زوجه‏‌اش
  8. حوا فریب خورد و آدم را فریب داد؟حوا چو دید ایمنی راه و رفع منع
همه‌ی قصاید ←

فیض کاشانی درباره‌ی فیض کاشانی

ملا محمد محسن فیض کاشانی شاعر قرن یازدهم و معاصر با شاه عباس دوم بوده است. او در سال ۱۰۰۷ هجری قمری در کاشان متولد شد و پس از پایان مقدمات علوم و دانشهای زمان خویش به شیراز رفت و به حلقهٔ شاگردان ملاصدرا پیوست و سرانجام با دختر وی ازدواج نمود. وی از علمای بزرگ عهد خویش محسوب می‌شده و تألیفاتی در علوم عقلیه و نقلیه و...

زندگی‌نامه و دیوان کامل ←

متن شعر به نقل از گنجور.