پرش به محتوای اصلی
فیض کاشانی فیض کاشانی

غزلیات

غزل شمارهٔ ۴۸۷

دل برد از من ترک قباپوش

بسته کمر من در خیل هندوش

از حد چو بگذشت ایام هجرش

در خفیه رفتم تا بر سر کوش

گفتم وصالت گفتا رخ دوست

تا وقتش آید اکنون تو میکوش

گفتم نگاهی گفتا که زود است

چندی بحسرت خون جگر نوش

گفتم که لطفی گفتا که خامی

در دیگ قهرم یکچند میجوش

گفتم که زلفت زد راه دینم

گفتا چه دینی پر زهد مفروش

گفتم که خون شد دل در غمت گفت

در یاد ما کن دل را فراموش

گفتم که هجرت بنیاد ما کند

گفتا که ای فیض بیهوده مخروش

رفتم که دیگر حرفی بگویم

بر لب زد انگشت یعنی که خاموش

ادامه‌ی غزلیات

  1. غزل شمارهٔ ۴۸۹چو جان ز قدس سرازیر گشت با دلریش
  2. غزل شمارهٔ ۴۹۰ای که میجویی برون از خویشتن دلدار خویش
  3. غزل شمارهٔ ۴۹۱عالم چو خاتمیست که این است عشق قص
  4. غزل شمارهٔ ۴۹۲عبرت بگیر ای دل ازین دهر پر غصص
  5. غزل شمارهٔ ۴۹۳عشق دردیست از خزانهٔ خاص
  6. غزل شمارهٔ ۴۹۴توشه عام و بنده بنده خاص
  7. غزل شمارهٔ ۴۹۵بر جمال تو هست خالت نص
  8. غزل شمارهٔ ۴۹۶سمآء الناس المعشاق ارض
همه‌ی غزلیات ←

فیض کاشانی درباره‌ی فیض کاشانی

ملا محمد محسن فیض کاشانی شاعر قرن یازدهم و معاصر با شاه عباس دوم بوده است. او در سال ۱۰۰۷ هجری قمری در کاشان متولد شد و پس از پایان مقدمات علوم و دانشهای زمان خویش به شیراز رفت و به حلقهٔ شاگردان ملاصدرا پیوست و سرانجام با دختر وی ازدواج نمود. وی از علمای بزرگ عهد خویش محسوب می‌شده و تألیفاتی در علوم عقلیه و نقلیه و...

زندگی‌نامه و دیوان کامل ←

متن شعر به نقل از گنجور.