پرش به محتوای اصلی
فیض کاشانی فیض کاشانی

غزلیات

غزل شمارهٔ ۳۸۹

دل بستم اندر مهر او تا او برای من شود

بیگانه کشتم از دو کون تا آشنای من شود

مهرش بجان میکاشتم تا بر دهد مهر و وفا

دردش بدل می داشتم کاخر دوای من شود

او را سرا پا من نخست مهر و وفا پنداشتم

کی گفتمی کان بی‌وفا جور و جفای من شود

پروردم آن بالا بناز تا کش شبی در بر کشم

کی این گمان بردم که او روزی بلای من شود

گفتم نخواهد کرد او بر من کسی را اختیار

کی گفتم او را مدعی آخر بجای من شود

گشتم بدل خار غمش کارد گل شادی ببار

در خاطرم کی میخلید کو غم فزای من شود

گفتم تواند بود فیض در خدمتت بندد کمر

گفتا شود تاج سران گر خاک پای من شود

ادامه‌ی غزلیات

  1. غزل شمارهٔ ۳۹۱؟عشق توبه شکستیم تا دگر چه شود
  2. غزل شمارهٔ ۳۹۲گر پذیری تو ز من جان چه شود
  3. غزل شمارهٔ ۳۹۳رو بحق آوری ای جان چه شود
  4. غزل شمارهٔ ۳۹۴شود شود که دلم سوی حق ربوده شود
  5. غزل شمارهٔ ۳۹۵ز نکتهای بیانت خرد فزوده شود
  6. غزل شمارهٔ ۳۹۶شود که از دهنت بوسهٔ ربوده شود
  7. غزل شمارهٔ ۳۹۷جور ز حد ببر مگو جور زیاد میشود
  8. غزل شمارهٔ ۳۹۸خواست دلم که ماتمم سور شود نمیشود
همه‌ی غزلیات ←

فیض کاشانی درباره‌ی فیض کاشانی

ملا محمد محسن فیض کاشانی شاعر قرن یازدهم و معاصر با شاه عباس دوم بوده است. او در سال ۱۰۰۷ هجری قمری در کاشان متولد شد و پس از پایان مقدمات علوم و دانشهای زمان خویش به شیراز رفت و به حلقهٔ شاگردان ملاصدرا پیوست و سرانجام با دختر وی ازدواج نمود. وی از علمای بزرگ عهد خویش محسوب می‌شده و تألیفاتی در علوم عقلیه و نقلیه و...

زندگی‌نامه و دیوان کامل ←

متن شعر به نقل از گنجور.