پرش به محتوای اصلی
فیض کاشانی فیض کاشانی

غزلیات

غزل شمارهٔ ۲۸۴

بنما رخ و جان بستان یعنی بنمی ارزد؟

یک جان چه بود؟ صد جان، یعنی بنمی ارزد؟

عشق تو خریدم من بر جانش گزیدم من

عشق تو بجان ای جان یعنی بنمی ارزد؟

چون روی تو دیدم من از خویش بریدم من

کردم دل و جان قربان یعنی بنمی ارزد؟

دل شد چو غمت را جا سر رفت درین سودا

آن سود بدین خسران یعنی بنمی ارزد؟

دریای غم عشقت گر غرق سرشگم کرد

آن بحر بدین طوفان یعنی بنمی ارزد؟

گر خانه کنم ویران گنجم دهد آن سلطان

آن گنج بخان و مان یعنی بنمی ارزد؟

یکبوسه از آن بستان و ندر عوضش جان ده

والله که بود ارزان یعنی بنمی ارزد؟

خون گرچه بسی خوردم عشق تو بسر بردم

فیض این بنگر با آن یعنی بنمی ارزد؟

ادامه‌ی غزلیات

  1. غزل شمارهٔ ۲۸۶ما سرّ کُن فَکانیم ما را که می‌شناسد؟
  2. غزل شمارهٔ ۲۸۷محنت این سرا بکش ریحِ نجات می‌رسد
  3. غزل شمارهٔ ۲۸۸شوریدهٔ صحرائی در خانه چسان باشد
  4. غزل شمارهٔ ۲۸۹آن دل که توئی در وی غمخانه چرا باشد
  5. غزل شمارهٔ ۲۹۰کسی از عمر برخوردار باشد
  6. غزل شمارهٔ ۲۹۱هر کجا داغ و درد و غم باشد
  7. غزل شمارهٔ ۲۹۲چکنم دلی را که ترا نباشد
  8. غزل شمارهٔ ۲۹۳هر که بیمار تو باشد درد بیمارش نباشد
همه‌ی غزلیات ←

فیض کاشانی درباره‌ی فیض کاشانی

ملا محمد محسن فیض کاشانی شاعر قرن یازدهم و معاصر با شاه عباس دوم بوده است. او در سال ۱۰۰۷ هجری قمری در کاشان متولد شد و پس از پایان مقدمات علوم و دانشهای زمان خویش به شیراز رفت و به حلقهٔ شاگردان ملاصدرا پیوست و سرانجام با دختر وی ازدواج نمود. وی از علمای بزرگ عهد خویش محسوب می‌شده و تألیفاتی در علوم عقلیه و نقلیه و...

زندگی‌نامه و دیوان کامل ←

متن شعر به نقل از گنجور.